<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	version="2.0">
<channel>
	<title>آمَد و شُد</title>
	<link>https://hadismh.blogix.ir</link>
	<atom:link href="https://hadismh.blogix.ir/rss.xml" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<description></description>
	<language>fa</language>
	<ttl>60</ttl>
	<generator>https://blogix.ir</generator>
	<lastBuildDate>Tue, 15 Sep 2026 16:50:22 +0330</lastBuildDate>
	<item>
		<title>مهسا ژینا</title>
		<link>https://hadismh.blogix.ir/post/65</link>
		<guid isPermaLink="true">https://hadismh.blogix.ir/post/65</guid>
		<pubDate>Tue, 15 Sep 2026 16:50:22 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[از سال ۱۴۰۱، در روزهای منتهی به پاییز، نام «مهسا» زیباترین نام دخترانه شد...
 و «ژینا» به همه ما زندگی بخشید.
 
 ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>از سال ۱۴۰۱، در روزهای منتهی به پاییز، نام «مهسا» زیباترین نام دخترانه شد...</p><p> و «ژینا» به همه ما زندگی بخشید.</p><p> </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://hadismh.blogix.ir/post/65/comment</comments>
		<dc:creator>حدیث ملاحسینی</dc:creator>
		<slash:comments>3</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>قدم بزرگ</title>
		<link>https://hadismh.blogix.ir/post/64</link>
		<guid isPermaLink="true">https://hadismh.blogix.ir/post/64</guid>
		<pubDate>Tue, 01 Sep 2026 13:52:54 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[با یک کارفرمای جدی و منضبط دارم کار می‌کنم. ازش ترسیدم کمی... برای همین تحویل کار رو هی امروز و فردا می‌کردم. اما بلاخره بر ترسم غلبه کردم. تا ببینیم چی می‌شه...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>با یک کارفرمای جدی و منضبط دارم کار می‌کنم. ازش ترسیدم کمی... برای همین تحویل کار رو هی امروز و فردا می‌کردم. اما بلاخره بر ترسم غلبه کردم. تا ببینیم چی می‌شه...</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://hadismh.blogix.ir/post/64/comment</comments>
		<dc:creator>حدیث ملاحسینی</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>از کولبری تا راه اندازی کسب‌و‌کار</title>
		<link>https://hadismh.blogix.ir/post/63</link>
		<guid isPermaLink="true">https://hadismh.blogix.ir/post/63</guid>
		<pubDate>Sun, 23 Aug 2026 02:55:15 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[فردین و آرتین دو پسر اهل کردستان هستند که یک زمانی کولبر بودند و الان صاحب فروشگاه و کسب‌وکار خودشون شدند. همه این‌ها هم با تکیه بر اراده شخصی خودشون به دست اومده و نه حمایت دولت و حاکمیت. 
کسانی مثل فردین و آرتین قطعا می‌تونن الهام‌بخش باشن. اما حل مسئله کولبران به عهده دولت و حاکمیت هست که خب... ب...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>فردین و آرتین دو پسر اهل کردستان هستند که یک زمانی کولبر بودند و الان صاحب فروشگاه و کسب‌وکار خودشون شدند. همه این‌ها هم با تکیه بر اراده شخصی خودشون به دست اومده و نه حمایت دولت و حاکمیت. </p><p>کسانی مثل فردین و آرتین قطعا می‌تونن الهام‌بخش باشن. اما حل مسئله کولبران به عهده دولت و حاکمیت هست که خب... بگذریم. </p><p>گزارش من رو درباره این دو جوان می‌تونید توی لینک زیر بخونین:</p><p><a href="https://7sobh.com/fa/tiny/news-60159904" rel="nofollow">داستان الهام‌بخش دو کولبر</a></p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://hadismh.blogix.ir/post/63/comment</comments>
		<dc:creator>حدیث ملاحسینی</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>زنی در قهوه‌خانه</title>
		<link>https://hadismh.blogix.ir/post/62</link>
		<guid isPermaLink="true">https://hadismh.blogix.ir/post/62</guid>
		<pubDate>Fri, 14 Aug 2026 23:33:20 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[مردان قهوه‌خانه با حرکت ظریف لب و بینی دود نسبتا غلیظ قلیان را از دهانشان بیرون می‌دهند. بعد از چند ثانیه آن دود در هوا محو می‌شود. درست مثل مرزبندی‌های جنسیتی که برای لحظاتی در نظرم محکم و متراکم می‌آیند، اما درنهایت با یک حرکت نرم و آرام، رقیق و نامرئی می‌شوند. 
مردان قهوه‌خانه کمتر صحبت می‌کنند....]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><br>مردان قهوه‌خانه با حرکت ظریف لب و بینی دود نسبتا غلیظ قلیان را از دهانشان بیرون می‌دهند. بعد از چند ثانیه آن دود در هوا محو می‌شود. درست مثل مرزبندی‌های جنسیتی که برای لحظاتی در نظرم محکم و متراکم می‌آیند، اما درنهایت با یک حرکت نرم و آرام، رقیق و نامرئی می‌شوند. <br>مردان قهوه‌خانه کمتر صحبت می‌کنند. مشخص نیست که این دودها را از سر دلخوشی می‌بلعند و بیرون می‌دهند یا از سر پریشانی. سرشان پایین است و  دوتا دوتا مشغول بازی تخته‌نرد هستند. صدای افتادن تاس‌ها روی چوب و قُل‌قُل قلیان صداهای پرتکرار این فضا هستند. امروز متوجه شدم که بوی دود قلیان کمتر از بوی دود سیگار روی لباس‌ها و موهایم می‌نشیند. موهایم هنوز بوی شامپوی حمام بعد از ظهرم را می‌دهد و از این جهت خیالم راحت شد که دچار پدیده "قلیان/ سیگار نکشیده و بدن بو گرفته" نشدم. <br>از این بابت تکلیفم با خودم مشخص است که هیچوقت دوست نداشتم در کالبد یک مرد زندگی کنم. اما همیشه تمایل داشتم که در مکان‌هایی که بخاطر یک قانون نانوشته و یا بیش از حد "زمخت" بودن زنان را درش راه نمی‌دادند سرک بکشم. قهوه‌خانه یکی از همین جاها بود. بارها در ذهنم تجسم کرده بودم که به یک قهوه‌‌خانه حوالی راه آهن تهران رفته‌ام و درحالی که تعدادی مرد هیکلی و سبیل کلفت بی‌هیچ قضاوتی مرا نگاه می‌‌کنند، شروع به خندید می‌کنم و چند عکس سلفی می‌گیرم. امروز تنها زن حاضر در قهوه‌خانه بودم. اما تک‌تک لحظات درست مثل پُک زدن‌های پی در پی و بی‌امان مرد پشت صندوق، باطمانینه و بی‌اعتنا سپری شد. شق‌القمری رخ نداده بود. احساس غریبی هم نمی‌کردم. انگار زنانگی‌ام با دود تک‌تک قلیان‌ها درهم آمیخت و به آسمان رفت. بی آن که اختیاری روی این موضوع داشته باشم.<br>همکلاسی‌ام مرا بابت توئیتی که درباره استقلال ایران از وجود حاکمانش زده بودم تحسین کرد. اما همکلاسی دیگرم با هشدارها و اخطارهایش کمی مرا به فکر برد. <br>هر سه بر این واقعیت اتفاق نظر داشتیم که هر کداممان به یک نوعی از وضع موجود سیلی خورده‌ایم. این نقطه اشتراک سیلی‌خوردگی سه‌تایی کمی از دردهایی که در تنهایی می‌کشیدیم کم می‌کرد. <br>هوا تاریک شد، اما مردان قهوه‌خانه کماکان تمایل نداشتند که تمرکزشان را از روی بازی تخته‌نرد بردارند. کسی چه می‌داند؟ شاید آن‌ها هم سیلی خورده بودند و برای لحظاتی تلاش می‌کردند که با انداختن تاس‌ها و جابجایی مهره‌ها و پُک زدن‌های پشت سرهم به قلیان، درد سیلی را اندکی کم کنند.<br><br>حدیث ملاحسینی <br><br> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://hadismh.blogix.ir/post/62/comment</comments>
		<dc:creator>حدیث ملاحسینی</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>در ستایش خودمون</title>
		<link>https://hadismh.blogix.ir/post/61</link>
		<guid isPermaLink="true">https://hadismh.blogix.ir/post/61</guid>
		<pubDate>Wed, 12 Aug 2026 00:32:11 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[روزگار سختی رو پشت سر گذاشتیم و هنوزم داریم پشت سر می‌ذاریم... ولی وقتی موهای رنگ کرده، لباس‌های ست شده، خرید لباس و لوازم خونه، موتورسواری زنان و هر چیزی که به ادامه زندگی مربوط می‌شه رو می‌بینم، احساس می‌کنم که می‌شه ادامه داد. دم خودمون گرم... که با وجود گرونی و بدبختی‌های سیاسی و جنگ و... هنوز ز...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>روزگار سختی رو پشت سر گذاشتیم و هنوزم داریم پشت سر می‌ذاریم... ولی وقتی موهای رنگ کرده، لباس‌های ست شده، خرید لباس و لوازم خونه، موتورسواری زنان و هر چیزی که به ادامه زندگی مربوط می‌شه رو می‌بینم، احساس می‌کنم که می‌شه ادامه داد. دم خودمون گرم... که با وجود گرونی و بدبختی‌های سیاسی و جنگ و... هنوز زندگی و زیستن رو گرامی می‌داریم. هنوز برای رنگ‌ها ارزش قائلیم. خودمون رو خیلی دوست دارم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://hadismh.blogix.ir/post/61/comment</comments>
		<dc:creator>حدیث ملاحسینی</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>خوابی که بعد مصاحبه عراقچی دیدم</title>
		<link>https://hadismh.blogix.ir/post/60</link>
		<guid isPermaLink="true">https://hadismh.blogix.ir/post/60</guid>
		<pubDate>Sun, 09 Aug 2026 01:27:56 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[خواب دیدم توی رابطه عاطفی با عراقچی هستم. بهش زنگ می‌زدم، پیام می‌دادم و می‌دیدمش. بین خواب و بیداری بودم که دستم رو بردم سمت گوشی و واقعا انتظار داشتم که پیامش رو ببینم روی صفحه. 
حس این رابطه عاطفی در خواب خیلی به بیداری نزدیک بود.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خواب دیدم توی رابطه عاطفی با عراقچی هستم. بهش زنگ می‌زدم، پیام می‌دادم و می‌دیدمش. بین خواب و بیداری بودم که دستم رو بردم سمت گوشی و واقعا انتظار داشتم که پیامش رو ببینم روی صفحه. </p><p>حس این رابطه عاطفی در خواب خیلی به بیداری نزدیک بود.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://hadismh.blogix.ir/post/60/comment</comments>
		<dc:creator>حدیث ملاحسینی</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>مصاحبه با عباس عراقچی</title>
		<link>https://hadismh.blogix.ir/post/59</link>
		<guid isPermaLink="true">https://hadismh.blogix.ir/post/59</guid>
		<pubDate>Sat, 08 Aug 2026 15:25:58 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[توی توییتر نوشتم، اینجا هم می‌نویسم:
بعد از دیدن مصاحبه جواد موگویی با عباس عراقچی چهار چیز برام مسلم شد:
۱- عراقچی دیپلمات خیلی خوبیه
۲- عراقچی کاریزماتیک و شجاعه
۳- نگهداشتن میهن در شرایط جنگی کاری بس دشواره
۴- آقای محمدرضا پهلوی خیلی بی‌عرضه تشریف داشتند.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>توی توییتر نوشتم، اینجا هم می‌نویسم:</p><p>بعد از دیدن مصاحبه جواد موگویی با عباس عراقچی چهار چیز برام مسلم شد:</p><p>۱- عراقچی دیپلمات خیلی خوبیه</p><p>۲- عراقچی کاریزماتیک و شجاعه</p><p>۳- نگهداشتن میهن در شرایط جنگی کاری بس دشواره</p><p>۴- آقای محمدرضا پهلوی خیلی بی‌عرضه تشریف داشتند.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://hadismh.blogix.ir/post/59/comment</comments>
		<dc:creator>حدیث ملاحسینی</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>بهم ریختگی ساعت خواب</title>
		<link>https://hadismh.blogix.ir/post/58</link>
		<guid isPermaLink="true">https://hadismh.blogix.ir/post/58</guid>
		<pubDate>Thu, 06 Aug 2026 03:21:46 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[از بیرون اومدم و حدود ساعت ۱۰ شب خوابم برد. هم گریه کرده بودم و هم عشق‌ورزی کرده بودم. خسته بودم... این حجم از خستگی نمی‌دونم از کجا اومده بود. 
الان بیدارم و دوباره احساس گیر افتادگی دارم؛ توی ذهنم. فردا هم یک قرار کاری دارم و صبح باید بیدار شم...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>از بیرون اومدم و حدود ساعت ۱۰ شب خوابم برد. هم گریه کرده بودم و هم عشق‌ورزی کرده بودم. خسته بودم... این حجم از خستگی نمی‌دونم از کجا اومده بود. </p><p>الان بیدارم و دوباره احساس گیر افتادگی دارم؛ توی ذهنم. فردا هم یک قرار کاری دارم و صبح باید بیدار شم...</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://hadismh.blogix.ir/post/58/comment</comments>
		<dc:creator>حدیث ملاحسینی</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>حس خوب زیبایی</title>
		<link>https://hadismh.blogix.ir/post/57</link>
		<guid isPermaLink="true">https://hadismh.blogix.ir/post/57</guid>
		<pubDate>Sun, 02 Aug 2026 21:09:02 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[برای مسافرت اومدیم به شهر پدری و اجدادیم. شهری که توی دوره شاه کسی بدون حجاب بیرون نمی‌رفت. الان هممون با پوشش اختیاری توی شهر می‌چرخیم. خانم فروشنده مغازه گفت چقدر شهر قشنگ شده... واقعا کیف می‌کنم نگاه می‌کنم به شهر. 
چقدر خوبه که زیبایی هست و او هم لذت از زیبایی رو ابراز کرد...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>برای مسافرت اومدیم به شهر پدری و اجدادیم. شهری که توی دوره شاه کسی بدون حجاب بیرون نمی‌رفت. الان هممون با پوشش اختیاری توی شهر می‌چرخیم. خانم فروشنده مغازه گفت چقدر شهر قشنگ شده... واقعا کیف می‌کنم نگاه می‌کنم به شهر. </p><p>چقدر خوبه که زیبایی هست و او هم لذت از زیبایی رو ابراز کرد...</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://hadismh.blogix.ir/post/57/comment</comments>
		<dc:creator>حدیث ملاحسینی</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>اعدام؟ هرگز</title>
		<link>https://hadismh.blogix.ir/post/56</link>
		<guid isPermaLink="true">https://hadismh.blogix.ir/post/56</guid>
		<pubDate>Thu, 30 Jul 2026 04:43:09 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[بله، من اعدام رو یک حکم ضدبشری و بدوی می‌دونم و مایه آبروریزی و سرافکندگی کشورم.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>بله، من اعدام رو یک حکم ضدبشری و بدوی می‌دونم و مایه آبروریزی و سرافکندگی کشورم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://hadismh.blogix.ir/post/56/comment</comments>
		<dc:creator>حدیث ملاحسینی</dc:creator>
		<slash:comments>23</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>من، منم. نه حتی مادرم</title>
		<link>https://hadismh.blogix.ir/post/55</link>
		<guid isPermaLink="true">https://hadismh.blogix.ir/post/55</guid>
		<pubDate>Wed, 29 Jul 2026 00:47:19 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[داخل گروه واتساپی فامیل‌ من یک صوت گذاشتم و بابت لطف یکی از بستگان نسبت به من تشکر کردم. بعد از چند لحظه یکی از فامیل‌ها که از نظر سنی به من نزدیکه گفت وااااای حدیث! این تویی یا مامانت! این که صدای مامانته!
من هیچ از این قضیه خوشم نمیاد. من خودم هویت و شخصیت مستقل دارم. ۳۰ و اندی سال سن دارم و بهرحا...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>داخل گروه واتساپی فامیل‌ من یک صوت گذاشتم و بابت لطف یکی از بستگان نسبت به من تشکر کردم. بعد از چند لحظه یکی از فامیل‌ها که از نظر سنی به من نزدیکه گفت وااااای حدیث! این تویی یا مامانت! این که صدای مامانته!</p><p>من هیچ از این قضیه خوشم نمیاد. من خودم هویت و شخصیت مستقل دارم. ۳۰ و اندی سال سن دارم و بهرحال یک کارهایی تا الان کردم. اصلا برام خوشایند نیست که من رو "دختر فلانی" خطاب کنن. من خودمم. والسلام.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://hadismh.blogix.ir/post/55/comment</comments>
		<dc:creator>حدیث ملاحسینی</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>درباره دوره محمدرضا شاه پهلوی</title>
		<link>https://hadismh.blogix.ir/post/54</link>
		<guid isPermaLink="true">https://hadismh.blogix.ir/post/54</guid>
		<pubDate>Tue, 28 Jul 2026 02:42:10 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[من سیاست خارجی و مشی روابط بین‌الملل شاه رو می‌پسندم. روابط خوبی با کشورها داشت و از این جهت آدم قابلی بود. بی‌خودی کشور رو به جنگ و فلاکت نکشوند سر آرمان‌هایی که هیچ ربطی به ایران نداره. 
آزادی‌های فردی‌ و اجتماعی هم که در اون دوران وجود داشت واقعا خوب بود. اون کسی که مذهبی بود دنبال برنامه‌های خود...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>من سیاست خارجی و مشی روابط بین‌الملل شاه رو می‌پسندم. روابط خوبی با کشورها داشت و از این جهت آدم قابلی بود. بی‌خودی کشور رو به جنگ و فلاکت نکشوند سر آرمان‌هایی که هیچ ربطی به ایران نداره. </p><p>آزادی‌های فردی‌ و اجتماعی هم که در اون دوران وجود داشت واقعا خوب بود. اون کسی که مذهبی بود دنبال برنامه‌های خودش بود و اون کسی هم که سکولار بود می‌تونست به راحتی سبک زندگی خودش رو انتخاب کنه. بدون این که کسی بیاد به زور و با لگد بخواد بچپونتش توی بهشت. </p><p>کارهای فرهنگی‌ای هم که در اون دوره شد قابل تحسینه. اون کارها رو بیشتر فرح انجام داد. مثل تاسیس کانون پرورش فکری کودکان و ساخت موزه هنرهای معاصر و خرید آثاری از هنرمندان درجه یک دنیا. برخلاف خیلیا هم جشن هنر شیراز رو یک جشن بسیار عالی برای آشنایی با فرهنگ و هنر سایر کشورها می‌دونم. </p><p>با همه این احوال...</p><p>من سلطنت‌طلب نیستم و معتقدم باید ایران از نظام سلطنت عبور می‌کرد. دوره شاه خفقان در سیاست داخلی، توزیع نابرابر ثروت و کمبود امکانات در شهرستان‌ها و روستاها وجود داشت. درضمن، شاه آدم موندن و مبارزه کردن نبود... تا اوضاع و احوال بهم می‌ریخت چمدونش رو می‌بست و فرار می‌کرد. این جالب نیست برای حاکم یک کشور. </p><p>این بود از نظر من.</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://hadismh.blogix.ir/post/54/comment</comments>
		<dc:creator>حدیث ملاحسینی</dc:creator>
		<slash:comments>5</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>کلمات مورد علاقه‌ (۱)</title>
		<link>https://hadismh.blogix.ir/post/53</link>
		<guid isPermaLink="true">https://hadismh.blogix.ir/post/53</guid>
		<pubDate>Sat, 25 Jul 2026 04:35:22 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[من از کلمه "صیرورت" خیلی خوشم میاد... خیلی با مسما هست و احساس می‌کنم توی زندگیم خیلی حسش می‌کنم.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>من از کلمه "صیرورت" خیلی خوشم میاد... خیلی با مسما هست و احساس می‌کنم توی زندگیم خیلی حسش می‌کنم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://hadismh.blogix.ir/post/53/comment</comments>
		<dc:creator>حدیث ملاحسینی</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>حجم جنایت</title>
		<link>https://hadismh.blogix.ir/post/52</link>
		<guid isPermaLink="true">https://hadismh.blogix.ir/post/52</guid>
		<pubDate>Wed, 22 Jul 2026 15:09:22 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ماکان نصیری عزیزم هنوز اثری ازش نیست. دائم تصور می‌کنم که این بچه چطور از بین رفته😔
#میناب]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>ماکان نصیری عزیزم هنوز اثری ازش نیست. دائم تصور می‌کنم که این بچه چطور از بین رفته😔</p><p>#میناب</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://hadismh.blogix.ir/post/52/comment</comments>
		<dc:creator>حدیث ملاحسینی</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>امروز روز خوبی نبود</title>
		<link>https://hadismh.blogix.ir/post/51</link>
		<guid isPermaLink="true">https://hadismh.blogix.ir/post/51</guid>
		<pubDate>Mon, 20 Jul 2026 02:28:25 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[روز خوبی نبود برام و حال و احوالم خیلی نوسان داشت. همین. دوستون دارم دوستان مجازیم...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>روز خوبی نبود برام و حال و احوالم خیلی نوسان داشت. همین. دوستون دارم دوستان مجازیم...</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://hadismh.blogix.ir/post/51/comment</comments>
		<dc:creator>حدیث ملاحسینی</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>دروغ و نفاق</title>
		<link>https://hadismh.blogix.ir/post/50</link>
		<guid isPermaLink="true">https://hadismh.blogix.ir/post/50</guid>
		<pubDate>Sun, 19 Jul 2026 03:56:03 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[وقتی جلوی یه شخص یا خانواده‌ مذهبی بر خلاف باور و اعتقادت مجبور می‌شی که روسری سرت کنی؛ این خودش نشون دهنده اینه که اون اشخاص محترم مذهبی خودشون دلشون می‌خواد شاهد نفاق باشن و دروغ بشنون. مگر نه این که در همه ادیان دروغ و نفاق گناهی زشت انگاشته شده؟ پس این چه تناقضیه؟ چرا اون دوستان مذهبی حاضر نیستن...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>وقتی جلوی یه شخص یا خانواده‌ مذهبی بر خلاف باور و اعتقادت مجبور می‌شی که روسری سرت کنی؛ این خودش نشون دهنده اینه که اون اشخاص محترم مذهبی خودشون دلشون می‌خواد شاهد نفاق باشن و دروغ بشنون. مگر نه این که در همه ادیان دروغ و نفاق گناهی زشت انگاشته شده؟ پس این چه تناقضیه؟ چرا اون دوستان مذهبی حاضر نیستن با این واقعیت مسلم کنار بیان که عده‌ای با اون‌ها هم‌عقیده نیستند و افکار و سبک زندگی متفاوتی دارن؟؟؟؟؟ </p><p>جوری رفتار نکنید که آدم مجبور شه این حکم رو صادر کنه که جامعه اسلامی اساسا منافق پرور و دروغگو پروره!</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://hadismh.blogix.ir/post/50/comment</comments>
		<dc:creator>حدیث ملاحسینی</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>نمی‌خوام بجنگم</title>
		<link>https://hadismh.blogix.ir/post/49</link>
		<guid isPermaLink="true">https://hadismh.blogix.ir/post/49</guid>
		<pubDate>Thu, 16 Jul 2026 03:03:20 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[نه می‌خوام بجنگم و نه می‌خوام "مقاومت" کنم؛ می‌خوام زندگی کنم. می‌خوام اون روزی رو ببینم که با هیچ کشوری در منطقه و دنیا نمی‌جنگیم و داریم زندگی عادیمون رو می‌کنیم. دنبال هیچ آرمانی هم نیستیم و فقط به کشور خودمون فکر می‌کنیم. 
اونایی که دنبال جنگ و بدبختی و خون و خونریزی هستن هم الان از زیر کولر بلن...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>نه می‌خوام بجنگم و نه می‌خوام "مقاومت" کنم؛ می‌خوام زندگی کنم. می‌خوام اون روزی رو ببینم که با هیچ کشوری در منطقه و دنیا نمی‌جنگیم و داریم زندگی عادیمون رو می‌کنیم. دنبال هیچ آرمانی هم نیستیم و فقط به کشور خودمون فکر می‌کنیم. </p><p>اونایی که دنبال جنگ و بدبختی و خون و خونریزی هستن هم الان از زیر کولر بلند شن برن جنوب و خودشون رو سپر کنن. بجای این که یک مشت سرباز بی‌گناه کشته بشن...</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://hadismh.blogix.ir/post/49/comment</comments>
		<dc:creator>حدیث ملاحسینی</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>شرح حال</title>
		<link>https://hadismh.blogix.ir/post/48</link>
		<guid isPermaLink="true">https://hadismh.blogix.ir/post/48</guid>
		<pubDate>Tue, 14 Jul 2026 02:22:10 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[در نظربازی ما بی‌خبران حیرانند/ من چنینم که نمودم دیگر ایشان دانند ❣️
حضرت حافظ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>در نظربازی ما بی‌خبران حیرانند/ من چنینم که نمودم دیگر ایشان دانند ❣️</p><p>حضرت حافظ</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://hadismh.blogix.ir/post/48/comment</comments>
		<dc:creator>حدیث ملاحسینی</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>اعترافات (۱)</title>
		<link>https://hadismh.blogix.ir/post/47</link>
		<guid isPermaLink="true">https://hadismh.blogix.ir/post/47</guid>
		<pubDate>Sat, 11 Jul 2026 15:04:26 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[سریال میوه ممنوعه رو یادتونه که ماه رمضان سال ۱۳۸۶ نشون می‌داد؟ 
در زمانه خودش خیلی تابوشکن بود و شایدم هنوز هست. می‌گن براساس داستان معروف شیخ صنعان درست شده بوده. شیخی عارف مسلک که عاشق دختر ترسا می‌شه...
من اعتراف می‌کنم که این نوع عشق برای من عمیقا جذابه و ته دلم یه احساس رضایت خیلی زیاد می‌کنم...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سریال میوه ممنوعه رو یادتونه که ماه رمضان سال ۱۳۸۶ نشون می‌داد؟ </p><p>در زمانه خودش خیلی تابوشکن بود و شایدم هنوز هست. می‌گن براساس داستان معروف شیخ صنعان درست شده بوده. شیخی عارف مسلک که عاشق دختر ترسا می‌شه...</p><p>من اعتراف می‌کنم که این نوع عشق برای من عمیقا جذابه و ته دلم یه احساس رضایت خیلی زیاد می‌کنم از دیدن و شنیدن این نوع عشق‌های ممنوعه. آهنگ تیتراژ پایانیش با صدای احسان خواجه‌ امیری روی تک تک سلول‌های بدنم می‌شینه؛ مخصوصا اونجا که می‌گه: "هفتاد سال عبادت، یک شب به باد می‌ره...".</p><p>حقیقتا دلباخته این یک شب به باد رفتن‌ها هستم... زنده باد هرچیز ممنوعه که شور و زندگانی رو به این زندگی یکنواخت ارزانی می‌کنه.</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://hadismh.blogix.ir/post/47/comment</comments>
		<dc:creator>حدیث ملاحسینی</dc:creator>
		<slash:comments>15</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>۱۸ تیر ۱۳۷۸</title>
		<link>https://hadismh.blogix.ir/post/46</link>
		<guid isPermaLink="true">https://hadismh.blogix.ir/post/46</guid>
		<pubDate>Thu, 09 Jul 2026 18:55:45 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دو ماه مونده بود به این که ۷ سالم بشه. رفته بودیم شمال. با خانواده دوتا خاله‌م و دائیم. آفتاب کل شهرک رو به قدری گرم و روشن کرده بود که فقط یه آب تنی می‌تونست اون تب و شور کودکانه من رو که گرما چند برابرش کرده بود رو بخوابونه. با مایو بنفش رنگم که روش طرح ماهی‌های رنگارنگ داشت وسط ویلا جولان می‌دادم...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دو ماه مونده بود به این که ۷ سالم بشه. رفته بودیم شمال. با خانواده دوتا خاله‌م و دائیم. آفتاب کل شهرک رو به قدری گرم و روشن کرده بود که فقط یه آب تنی می‌تونست اون تب و شور کودکانه من رو که گرما چند برابرش کرده بود رو بخوابونه. با مایو بنفش رنگم که روش طرح ماهی‌های رنگارنگ داشت وسط ویلا جولان می‌دادم و منتظر بودم که دسته جمعی بریم دریا. شوهر خاله‌م اما حالش گرفته بود. انگار وسط اون همه گرما و روشنایی یک ابر سیاهی بالا سرش بود که یک سره داشت می‌بارید. بحث می‌کرد. معترض بود. نسبت به چیزی که اون زمان احساس می‌کردم از من دوره؛ در عوض دریا و ماسه‌های داغ ساحل خیلی بهم نزدیک بودن. </p><p>کلا جو بین بزرگ‌ترها سنگین بود. اما من انقدر در سودای شناور شدن وسط دریا بودم که این سنگینی رو نمی‌خواستم حس کنم. سیاست رو از خودم دور می‌دیدم. سرکوب، سانسور و زورگویی رو هنوز درک نکرده بودم‌. بین بحث‌های سیاسی بزرگ‌ترها فقط فهمیدم که اتفاقی افتاده که نباید میفتاده‌. رفتاری با مردم شده که نباید می‌شده. در عوالم نزدیک به هفت سالگی داشتم می‌فهمیدم که عده‌ای زورشون از ما بیشتره که هرطور بخوان با ما رفتار می‌کنن... </p><p>سوار ماشین شدیم و رفتیم‌ دریا. ماسه‌های داغ کف پام رو می‌سوزوندن. دویدم تا سریع‌تر برسم به دریا و خنکی آب. دیگه به هیچ چیز فکر نکردم... فقط سوزش کف پا و بعد خنکی آب شور دریا رو فقط حس کردم. </p><p>۱۸ تیر ۱۴۰۵</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://hadismh.blogix.ir/post/46/comment</comments>
		<dc:creator>حدیث ملاحسینی</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>دقیقه ۹۰</title>
		<link>https://hadismh.blogix.ir/post/45</link>
		<guid isPermaLink="true">https://hadismh.blogix.ir/post/45</guid>
		<pubDate>Wed, 08 Jul 2026 17:19:45 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[کاش می‌تونستم این اخلاق دقیقه ۹۰ بودن رو کنار بذارم... ظاهرا جزو محالاته‌.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>کاش می‌تونستم این اخلاق دقیقه ۹۰ بودن رو کنار بذارم... ظاهرا جزو محالاته‌.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://hadismh.blogix.ir/post/45/comment</comments>
		<dc:creator>حدیث ملاحسینی</dc:creator>
		<slash:comments>11</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>بخت‌باز کنی</title>
		<link>https://hadismh.blogix.ir/post/44</link>
		<guid isPermaLink="true">https://hadismh.blogix.ir/post/44</guid>
		<pubDate>Sun, 05 Jul 2026 01:10:42 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[هرکس می‌خواد بختش باز شه و ازدواج کنه می‌تونه به من ابراز علاقه کنه و قصد شروع یک رابطه جدی و طولانی مدت رو داشته باشه. من هم می‌گم نه. شک نکنید که کمی بعد بختتون باز خواهد شد و رخت دامادی خواهید پوشید. 
هرکسی رو من رد کردم بعدش داماد شده. 
می‌تونید شانستون رو امتحان کنید!]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>هرکس می‌خواد بختش باز شه و ازدواج کنه می‌تونه به من ابراز علاقه کنه و قصد شروع یک رابطه جدی و طولانی مدت رو داشته باشه. من هم می‌گم نه. شک نکنید که کمی بعد بختتون باز خواهد شد و رخت دامادی خواهید پوشید. </p><p>هرکسی رو من رد کردم بعدش داماد شده. </p><p>می‌تونید شانستون رو امتحان کنید!</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://hadismh.blogix.ir/post/44/comment</comments>
		<dc:creator>حدیث ملاحسینی</dc:creator>
		<slash:comments>20</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>یک واقعیت</title>
		<link>https://hadismh.blogix.ir/post/43</link>
		<guid isPermaLink="true">https://hadismh.blogix.ir/post/43</guid>
		<pubDate>Thu, 02 Jul 2026 00:54:31 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[من از آدم‌های سنتی و کهنه‌پرست خوشم نمیاد. دائم باید مراقب باشی که مبادا چیزی بپوشی، چیزی بگی یا رفتاری بکنی که به تریج قباشون بر بخوره. 
 
 
 ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>من از آدم‌های سنتی و کهنه‌پرست خوشم نمیاد. دائم باید مراقب باشی که مبادا چیزی بپوشی، چیزی بگی یا رفتاری بکنی که به تریج قباشون بر بخوره. </p><p> </p><p> </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://hadismh.blogix.ir/post/43/comment</comments>
		<dc:creator>حدیث ملاحسینی</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>خواب دیدم رفتم اسرائیل...</title>
		<link>https://hadismh.blogix.ir/post/42</link>
		<guid isPermaLink="true">https://hadismh.blogix.ir/post/42</guid>
		<pubDate>Tue, 30 Jun 2026 02:31:46 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دیشب خواب دیدم عاشق یک پسر یهودی شدم و بخاطرش رفتم اسرائیل. پسر رو نمی‌دیدم، فقط می‌دونستم که عاشقم و بخاطر اون الان اسرائیل هستم. توی اسرائیل دوتا نگرانی بزرگ داشتم؛ یکی نیروهای نظامی و اطلاعاتی خود اونجا و یکی هم نفوذی‌های جمهوری اسلامی. سعی می‌کردم زیاد از خونه‌م بیرون نرم و توی بالکن نیام که شنا...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دیشب خواب دیدم عاشق یک پسر یهودی شدم و بخاطرش رفتم اسرائیل. پسر رو نمی‌دیدم، فقط می‌دونستم که عاشقم و بخاطر اون الان اسرائیل هستم. توی اسرائیل دوتا نگرانی بزرگ داشتم؛ یکی نیروهای نظامی و اطلاعاتی خود اونجا و یکی هم نفوذی‌های جمهوری اسلامی. سعی می‌کردم زیاد از خونه‌م بیرون نرم و توی بالکن نیام که شناسایی بشم‌.</p><p>یک شعر عاشقانه از یک شاعر یهودی توی کاغذ نوشته بودم برای تون پسر. اما از ترسم کاغذ رو مچاله کردم و انداختم توی سطل‌آشغال خیابون که همونجا دیدم یه آخوند رد شد و منو یه نگاهی کرد و رفت. </p><p>خانوادم، یعنی مادرم، خاله بزرگم و دختر خالم، خاله کوچیکم و دوتا دختراش اومدن اسرائیل دنبالم. رفتیم خرید توی یه مرکز خرید. نمی‌دونم چرا حس می‌کردم خطری اون‌ها رو تهدید نمی‌کنه‌.</p><p>وقتی می‌خواستم برگردم ایران احتمال دستگیری و اتهام جاسوسی و حتی اعدام رو می‌دادم. نگران بودم که پاسپورتم اصلا توی اسرائیل مهر نخورده. پس اینا چطور بفهمن من از کجا اومدم؟ نکنه سوال پیچم کنن و لو برم؟ نکنه توی سیستم بیاد که اسرائیل بودم؟  پشت گیت فرودگاه ایران ایستادم. دوتا از نگهبان‌های خانم چادری شروع کردن صحبت کردن. سعی کردم اعتمادشون رو جلب کنم. عمدا جوری لباس پوشیده بودم که جلب توجه نکنم. فکر کنم مانتو و روسری بلند. دوتا خانوما داشتن من رو رد می‌کردن که برم پی کارم که یهو از دهنم در رفت که یه تعداد رکعت نماز خوندم. تعداد رکعتی که گفتم مختص یهودیان بود (توی خوابم اینطوری بود). تا این رو گفتم یکی از خانم‌‌های چادری پشت سرم یهو قیافه‌ش رفت توی هم... اخم کرد و مشکوک شد بهم. داد زد که جلوی این خانم رو بگیرید و نذارید بره‌. این خانم یهودی شده و از اسرائیل اومده‌. بازداشتم کردن و بردن توی اتاقی که چند دختر دیگه هم نشسته بودن و با تعدادی تخت که شبیه تخت بیمارستانی بود. خاله کوچیکم با چشم گریون اومد من رو دید و رفت. نمی‌دونستم چه بلایی قراره سرم بیاد. اما من فقط و فقط بخاطر عشق این خطر بزرگ رو به جون خریده بودم. خوابم همینجا توی بازداشتگاه تمام شد. </p><p>ببخشید پرحرفی کردم‌.</p><p>حدیث ملاحسینی </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://hadismh.blogix.ir/post/42/comment</comments>
		<dc:creator>حدیث ملاحسینی</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>آدمای خودشیفته</title>
		<link>https://hadismh.blogix.ir/post/41</link>
		<guid isPermaLink="true">https://hadismh.blogix.ir/post/41</guid>
		<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 19:56:20 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[گویا باید پناه ببریم به شیطان رانده شده از دست آدمای سمی خودشیفته!!!]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>گویا باید پناه ببریم به شیطان رانده شده از دست آدمای سمی خودشیفته!!!</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://hadismh.blogix.ir/post/41/comment</comments>
		<dc:creator>حدیث ملاحسینی</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>آزار روانی</title>
		<link>https://hadismh.blogix.ir/post/40</link>
		<guid isPermaLink="true">https://hadismh.blogix.ir/post/40</guid>
		<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 23:43:12 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[بابت خسارت مالی، خسارت ملکی، آزار جسمی و حتی آزار جنسی می‌شه شکایت کرد. ولی کسی آدم رو آزار روانی داده، دستکاری روانی کرده، اهانت کرده و عزت نفس آدم رو زیر سوال برده رو نمی‌شه هیچ شکایتی ازش کرد. رد آسیب روانی رو فقط خود شخص آزار دیده می‌بینه و بس. 
یه خلأ قانونی خیلی جدی این وسط وجود داره. یه جایی...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>بابت خسارت مالی، خسارت ملکی، آزار جسمی و حتی آزار جنسی می‌شه شکایت کرد. ولی کسی آدم رو آزار روانی داده، دستکاری روانی کرده، اهانت کرده و عزت نفس آدم رو زیر سوال برده رو نمی‌شه هیچ شکایتی ازش کرد. رد آسیب روانی رو فقط خود شخص آزار دیده می‌بینه و بس. </p><p>یه خلأ قانونی خیلی جدی این وسط وجود داره. یه جایی باید ایستاد... دربرابر آدمای عقده‌ای و عوضی‌ای که به خودشون اجازه می‌دن به هرکی که سر راهشون سبز می‌شه آزار برسونن و درنهایت هم شخص قربانی مقصر و متهمه! می‌گن چرا تو اجازه دادی ازت سو استفاده کنن؟! این دیگه بعد کثیف‌تر ماجراست!</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://hadismh.blogix.ir/post/40/comment</comments>
		<dc:creator>حدیث ملاحسینی</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>در ستایش بی‌فرزندی (۱)</title>
		<link>https://hadismh.blogix.ir/post/39</link>
		<guid isPermaLink="true">https://hadismh.blogix.ir/post/39</guid>
		<pubDate>Wed, 17 Jun 2026 19:40:45 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[می‌گن برای بقا بچه‌دار می‌شیم. 
اما من به بقا اعتقادی ندارم، من به "فنای فی الله" باور دارم.
حدیث ملاحسینی ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>می‌گن برای بقا بچه‌دار می‌شیم. </p><p>اما من به بقا اعتقادی ندارم، من به "فنای فی الله" باور دارم.</p><p>حدیث ملاحسینی </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://hadismh.blogix.ir/post/39/comment</comments>
		<dc:creator>حدیث ملاحسینی</dc:creator>
		<slash:comments>12</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>سخنگوی قرارگاه خاتم‌الانبیا</title>
		<link>https://hadismh.blogix.ir/post/38</link>
		<guid isPermaLink="true">https://hadismh.blogix.ir/post/38</guid>
		<pubDate>Sun, 14 Jun 2026 02:38:01 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[فقط می‌تونم بگم: 
الهی که من در خطر باشم و تو حافظم باشی😍
ای ابراهیم جذابِ ذوالفقاری!
(با وجود همه اختلافات ایدئولوژیک)
 
 ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>فقط می‌تونم بگم: </p><p>الهی که من در خطر باشم و تو حافظم باشی😍</p><p>ای ابراهیم جذابِ ذوالفقاری!</p><p>(با وجود همه اختلافات ایدئولوژیک)</p><p> </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://hadismh.blogix.ir/post/38/comment</comments>
		<dc:creator>حدیث ملاحسینی</dc:creator>
		<slash:comments>9</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>امان از خاورمیانه</title>
		<link>https://hadismh.blogix.ir/post/37</link>
		<guid isPermaLink="true">https://hadismh.blogix.ir/post/37</guid>
		<pubDate>Mon, 08 Jun 2026 21:56:41 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[از جنگ دیشب نترسیدم. اعصابم خورد شد. بین این دو فرقه و یک خاورمیانه‌ای خوب می‌فهمه فرق بینشون رو. فقط شاید نتونه توضیح بده.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>از جنگ دیشب نترسیدم. اعصابم خورد شد. بین این دو فرقه و یک خاورمیانه‌ای خوب می‌فهمه فرق بینشون رو. فقط شاید نتونه توضیح بده.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://hadismh.blogix.ir/post/37/comment</comments>
		<dc:creator>حدیث ملاحسینی</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>منطقه امن</title>
		<link>https://hadismh.blogix.ir/post/36</link>
		<guid isPermaLink="true">https://hadismh.blogix.ir/post/36</guid>
		<pubDate>Sun, 07 Jun 2026 20:47:27 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[نمی‌خوام شر و ورهای انگیزشی ردیف کنم. متاسفانه این روان‌شناسای زرد و مثبت‌گرا انقد این حرفا رو در جاهای نادرست بیان کردن که دیگه معنا و لطفش رو از دست داده. 
فقط خواستم بگم که از منطقه امنتون بیاین بیرون. به حرف پدر و مادر و‌... که می‌گن این کارو نکن خطرناکه یا این کار سخته و تخصص می‌خواد گوش نکنید....]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>نمی‌خوام شر و ورهای انگیزشی ردیف کنم. متاسفانه این روان‌شناسای زرد و مثبت‌گرا انقد این حرفا رو در جاهای نادرست بیان کردن که دیگه معنا و لطفش رو از دست داده. </p><p>فقط خواستم بگم که از منطقه امنتون بیاین بیرون. به حرف پدر و مادر و‌... که می‌گن این کارو نکن خطرناکه یا این کار سخته و تخصص می‌خواد گوش نکنید. اصلا گوش نکنید‌. وقتی از منطقه امنتون خارج می‌شید به شناخت جدیدی از خودتون می‌رسید و شگفت‌زده می‌شید. </p><p>مثال می‌زنم: من یه درون‌گرام. اما به خوبی می‌تونم با آدما مصاحبه کنم. الانم برنامه دارم که با طبقاتی فرودست حشر و نشر کنم و به قول معروف خودم رو در طبقه خودم حبس نکنم. حالا فکر کن اگر می‌خواستم به حرف ننه بابای بورژوام باشم، باید توی یه شرکت فیسان چُسان توی فرمانیه کار می‌کردم. </p><p>من چنین چیزی رو نمی‌خوام و دارم براش مبارزه می‌کنم و دارم آروم آروم به رویه من عادت می‌کنن. از این که یه زندگی آکواریومی داشتم خوشم نمیاد. می‌خوام تغییرش بدم. </p><p>کلا به حرف خانواده‌ها اصلا گوش نکنید. کار خودتون رو بکنید. اگر پدر و مادر بیخیال و آسون‌گیری دارید که بهتون باور داره خب خیلی خوبه. ولی اگر ندارید به هشدارهاشون اصلا توجه نکنید. فکر نکنید مراقبت همیشه لطفه. من می‌دونم نیت بدی ندارن و خیلی دوستم دارن. ولی یک بعد دوست داشتن به نظرم اینه که نمی‌ذاری طرفت رشد کنه. به صورت ناخواسته و نامحسوس این کارو می‌کنی البته. روی حرفام فکر کنید. </p><p> </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://hadismh.blogix.ir/post/36/comment</comments>
		<dc:creator>حدیث ملاحسینی</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>جالب نیست واقعا</title>
		<link>https://hadismh.blogix.ir/post/35</link>
		<guid isPermaLink="true">https://hadismh.blogix.ir/post/35</guid>
		<pubDate>Wed, 03 Jun 2026 21:27:15 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[این که در آستانه ۳۴ سالگی مادرت هنوز نگران این باشه که کجا می‌ری و چرا فلان جا رفتی بدون گفتن به من واقعا جالب نیست‌. 
رفته بودم دکتر طب سنتی. مادرم ناراحت بود که چرا تنها رفتی و به ما نگفتی. من احمق شارژ گوشیم تموم شده بود. اگه تموم نشده بود ناچار نبودم بگم تا اونجا بیاد دنبالم. یه جوری با منشی اون...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>این که در آستانه ۳۴ سالگی مادرت هنوز نگران این باشه که کجا می‌ری و چرا فلان جا رفتی بدون گفتن به من واقعا جالب نیست‌. </p><p>رفته بودم دکتر طب سنتی. مادرم ناراحت بود که چرا تنها رفتی و به ما نگفتی. من احمق شارژ گوشیم تموم شده بود. اگه تموم نشده بود ناچار نبودم بگم تا اونجا بیاد دنبالم. یه جوری با منشی اونجا برخورد کرد که زنه جا خورد... نه داد و بیداد، نه بی‌ادبی. فقط لحن محکمی که از یه آدم کنترل‌گر فقط برمیاد. </p><p>گفت اگر حالت بد شه اینجا باید جوابگو باشن. منشی هم گفت بادکش تاحالا حال کسی رو خراب نکرده. </p><p>می‌خواستم ۱۰ دقیقه دیگه با دکترها حرف بزنم که منشی گفت اگر مشکلی هست بعدا صحبت می‌کنیم که منم رفتم. </p><p>شما قضاوت کنید. من حق ندارم احساس صغیر بودن و احمق بودن و خر بودن بهم دست بده؟؟؟؟؟؟</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://hadismh.blogix.ir/post/35/comment</comments>
		<dc:creator>حدیث ملاحسینی</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>بازم می‌خوام گیر بدم به رضا پهلوی</title>
		<link>https://hadismh.blogix.ir/post/34</link>
		<guid isPermaLink="true">https://hadismh.blogix.ir/post/34</guid>
		<pubDate>Mon, 01 Jun 2026 15:20:33 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[خداوکیلی وجود این آدم و دنباله‌روی ازش وقت تلف کردنه. فقط همین. انرژی رو باید جای درست‌تر صرف کرد. نه یه مهره سوخته که چیزی برای ارائه نداره. باید رو به جلو رفت. نه بازگشت به عقب...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خداوکیلی وجود این آدم و دنباله‌روی ازش وقت تلف کردنه. فقط همین. انرژی رو باید جای درست‌تر صرف کرد. نه یه مهره سوخته که چیزی برای ارائه نداره. باید رو به جلو رفت. نه بازگشت به عقب...</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://hadismh.blogix.ir/post/34/comment</comments>
		<dc:creator>حدیث ملاحسینی</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>حوصله‌ش نیست... واقعا نیست</title>
		<link>https://hadismh.blogix.ir/post/33</link>
		<guid isPermaLink="true">https://hadismh.blogix.ir/post/33</guid>
		<pubDate>Fri, 29 May 2026 15:03:51 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[شهریور وارد ۳۴ سال می‌شم و مجردم. هیچوقت تو زندگیم دوست نداشتم مادر بشم. شاید یکی از دلایلی هم که ازدواج نکردم علاقه نداشتن به بچه‌دار شدنه.
من هرگز زنانی که داوطلبانه حاضر می‌شن آزادی و آسایششون رو فدا کنن رو درک نکردم. هرگز کسانی که از سر و صدا و شلوغی لذت می‌برن رو درک نکردم‌.
حوصله‌ش نیست... واق...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>شهریور وارد ۳۴ سال می‌شم و مجردم. هیچوقت تو زندگیم دوست نداشتم مادر بشم. شاید یکی از دلایلی هم که ازدواج نکردم علاقه نداشتن به بچه‌دار شدنه.</p><p>من هرگز زنانی که داوطلبانه حاضر می‌شن آزادی و آسایششون رو فدا کنن رو درک نکردم. هرگز کسانی که از سر و صدا و شلوغی لذت می‌برن رو درک نکردم‌.</p><p>حوصله‌ش نیست... واقعا حوصله‌ش نیست. از بچگیم همیشه تنهایی و سکوت برام راحت‌تر و دوست داشتنی‌تر بود. از اول زندگیم هم این اخلاق رو داشتم که وقتی از مدرسه/ دانشگاه/ محل کار و... برمی‌گشتم دلم نمی‌خواست با کسی حرف بزنم و از روزم تعریف کنم. همین باعث ناراحتی مادرم می‌شد. ولی دیگه بعد از ۳۳ سال عادت کرده دیگه‌.</p><p>بعدا مفصل‌تر در این باره خواهم نوشت.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://hadismh.blogix.ir/post/33/comment</comments>
		<dc:creator>حدیث ملاحسینی</dc:creator>
		<slash:comments>11</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>فروغِ جان</title>
		<link>https://hadismh.blogix.ir/post/32</link>
		<guid isPermaLink="true">https://hadismh.blogix.ir/post/32</guid>
		<pubDate>Thu, 28 May 2026 00:59:06 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[فروغ فرخزاد رو دوست دارم. مثل هر شخصیت تاثیرگذاری که در جوانی از دنیا رفت برای من تبدیل شد به یک اسطوره‌ای که در عین جذابیت به یک نوعی مرموزه.
خاطرم هست که توی نوجوانی کتاب شعرش که روی قفسه کتاب‌های پدرم بود رو برداشتم. مقدمه کتاب رو خوندم و وقتی به این تیکه رسیدم قلبا افسوس خوردم و پیش خودم گفتم آخ...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>فروغ فرخزاد رو دوست دارم. مثل هر شخصیت تاثیرگذاری که در جوانی از دنیا رفت برای من تبدیل شد به یک اسطوره‌ای که در عین جذابیت به یک نوعی مرموزه.</p><p>خاطرم هست که توی نوجوانی کتاب شعرش که روی قفسه کتاب‌های پدرم بود رو برداشتم. مقدمه کتاب رو خوندم و وقتی به این تیکه رسیدم قلبا افسوس خوردم و پیش خودم گفتم آخر چی می‌شد اگر چند سالی بیشتر عمر می‌کرد: "دفتر زندگی فروغ مهربان در سن ۳۲ سالگی در اثر یک حادثه تصادف دلخراش بسته شد... ولی فروغ با مرگش تولدی دیگر را آغاز کرد".</p><p>فروغ فرخزاد رو دوست دارم. چون زنی بی‌پروا و عصیان‌گر بود که تن به مناسبات مردسالارانه جامعه ایران نداد. چون آزادانه با مردان مورد علاقه‌اش ارتباط برقرار می‌کرد و از شهوانی‌ترین و تنانه‌ترین احساساتش خیلی بی‌پرده و بی‌تعارف حرف می‌زد.</p><p>فروغ به ما نشون داد که شایستگی و برازندگی آدم‌ها به تعداد روابط جنسی و عاطفی‌ای که داشتن بستگی نداره. بلکه این ترازو، ترازوی زنگ زده نظام مردسالاریه. و فروغ به خوبی این ترازو رو شکست و از کار انداخت. </p><p>خیلی احمقانه‌س که برخی با حرفای پامنقلی می‌گن وااااای فروغ با مرد متاهل رابطه داشته. نگاهی سطحی و پیش پا افتاده... اون‌ها عمق و معنای اون رابطه رو نفهمیدن... نفهمیدن که عشق با ازدواج فرق داره و چه همنشینی‌های کوتاه و بلندی بودند که به اندازه صدها ازدواج پوچ می‌ارزیدند. آره، فروغ رو باید با عینک دیگری دید. همونطور که خودش با عینک متفاوتی به جهان نگاه می‌کرد.</p><p>حدیث ملاحسینی </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://hadismh.blogix.ir/post/32/comment</comments>
		<dc:creator>حدیث ملاحسینی</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>بازگشایی اینترنت</title>
		<link>https://hadismh.blogix.ir/post/31</link>
		<guid isPermaLink="true">https://hadismh.blogix.ir/post/31</guid>
		<pubDate>Tue, 26 May 2026 18:32:40 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[مختصر و مفید می‌گم. هیچکس، تاکید می‌کنم، هیچکس دیگه حوصله این مسخره‌بازی‌های شما رو نداره. لطفا با زبون خوش اینترنت رو باز کنید و بیش از این حقوق ملت رو ضایع نکنید. زشته واقعا. مردم درد کشیده هستن... جنگ دیدن، کشتار دیدن، ویرانی دیدن، تا مغز استخوانشون استرس و اضطراب رو تحمل کردن. بس کنید تندروها......]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>مختصر و مفید می‌گم. هیچکس، تاکید می‌کنم، هیچکس دیگه حوصله این مسخره‌بازی‌های شما رو نداره. لطفا با زبون خوش اینترنت رو باز کنید و بیش از این حقوق ملت رو ضایع نکنید. زشته واقعا. مردم درد کشیده هستن... جنگ دیدن، کشتار دیدن، ویرانی دیدن، تا مغز استخوانشون استرس و اضطراب رو تحمل کردن. بس کنید تندروها... بس کنید. ما می‌دونیم این وحشت و واهمه شما از گردش آزاد اطلاعات از کجا آب می‌خوره. کاش کمی از این غرور و نخوت بی‌جایی که دارید، محض رضای خدا اندازه یک سر سوزن کوتاه میومدین!</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://hadismh.blogix.ir/post/31/comment</comments>
		<dc:creator>حدیث ملاحسینی</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>برخی رفتارها</title>
		<link>https://hadismh.blogix.ir/post/30</link>
		<guid isPermaLink="true">https://hadismh.blogix.ir/post/30</guid>
		<pubDate>Mon, 25 May 2026 01:15:57 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[این که وسط یه بحث جدی و مهم یهو بپری وسط حرف طرف و بحث رو با صحبت‌های بی‌مورد درباره حالات شخصیت به حاشیه بکشونی؛ این که میانه یک مکالمه منطقی و چارچوب‌دار به شکل ناگهانی و بی‌مقدمه شروع کنی یه بند از احساسات درونیت حرف بزنی، خداوکیلی اصلا جالب نیست. بعضیا متوجه نیستن که وسط بحث درباره مسائل ژئوپلیت...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>این که وسط یه بحث جدی و مهم یهو بپری وسط حرف طرف و بحث رو با صحبت‌های بی‌مورد درباره حالات شخصیت به حاشیه بکشونی؛ این که میانه یک مکالمه منطقی و چارچوب‌دار به شکل ناگهانی و بی‌مقدمه شروع کنی یه بند از احساسات درونیت حرف بزنی، خداوکیلی اصلا جالب نیست. بعضیا متوجه نیستن که وسط بحث درباره مسائل ژئوپلیتیک ایران هیچکس واقعا براش مهم نیست و موضوعیتی هم نداره که تو در درونت چه احساسی داره می‌گذره. از جنگ خوشت میاد، بدت میاد، می‌ترسی یا دچار هیجان می‌شی؟ خب به ما چه. اینجا جای مطرح کردنش نیست. بعضیا متوجه نیستن که وسط یک سمینار جدی درباره یه مسئله اجتماعی بیان کردن یک سری واقعیت‌هایی درباره زندگی شخصیت هیچ جایی نداره و رشته کلام از دست اون ارائه دهنده بدبخت در می‌ره. </p><p>خدا وکیلی نکنید این کارها رو. یارو ۵۰ سالشه مثل یه بچه پنج ساله می‌پره وسط حرف و صحبتای بی‌ربطی می‌کنه که اصلا هیچ جایگاه و موضوعیتی در اون فضا ندارن. من دقت کردم، این رفتارها الزاما از سر بی‌ادبی و بلد نبودن آداب معاشرت نیست. اگه بخوام رُک و پوست کنده بگم، از یه جور نفهمی و عدم درک شرایط میاد. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://hadismh.blogix.ir/post/30/comment</comments>
		<dc:creator>حدیث ملاحسینی</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>واگویه شماره ۱</title>
		<link>https://hadismh.blogix.ir/post/29</link>
		<guid isPermaLink="true">https://hadismh.blogix.ir/post/29</guid>
		<pubDate>Sun, 24 May 2026 13:08:08 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[سعی می‌کنم از احتمالات ناراحت نشم.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سعی می‌کنم از احتمالات ناراحت نشم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://hadismh.blogix.ir/post/29/comment</comments>
		<dc:creator>حدیث ملاحسینی</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>مجازات اعدام</title>
		<link>https://hadismh.blogix.ir/post/28</link>
		<guid isPermaLink="true">https://hadismh.blogix.ir/post/28</guid>
		<pubDate>Thu, 21 May 2026 13:41:27 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[قاتل الهه حسین‌نژاد دیروز اعدام شد. این اتفاق تاثیر زیادی روی افکار عمومی داشت و باعث وحشت خیلی‌ها شد. یک نمونه از وحشت‌ها رو من در وجود یکی از همکلاسی‌هام دیدم. تا مدت‌ها می‌ترسید سوار اسنپ بشه و ترجیح می‌داد یک راه طولانی رو با مترو و پای پیاده طی کنه. 
بهمن فرزانه بلاخره قصاص شد. ولی واقعیت امر ا...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>قاتل الهه حسین‌نژاد دیروز اعدام شد. این اتفاق تاثیر زیادی روی افکار عمومی داشت و باعث وحشت خیلی‌ها شد. یک نمونه از وحشت‌ها رو من در وجود یکی از همکلاسی‌هام دیدم. تا مدت‌ها می‌ترسید سوار اسنپ بشه و ترجیح می‌داد یک راه طولانی رو با مترو و پای پیاده طی کنه. </p><p>بهمن فرزانه بلاخره قصاص شد. ولی واقعیت امر اینه که من با هر اعدامی شدیدا منقلب می‌شم. از این که توی کشورم این مجازات هنوز وجود داره احساس شرم‌ساری می‌کنم. واقعیت اینه که مخالف مجازات اعدامم... برای هرکسی و در هر شرایطی. چون وقتی کسی کشته می‌شه و جانی از بین می‌ره، نباید این کشتار ادامه پیدا کنه با اعدام. اعدام هم قتل عمده و نتیجه‌ای جز بازتولید خشونت نداره. یک حکم بدوی هست که مناسب دنیای امروز نیست. به امید روزی که این مجازات برچیده بشه.</p><p>حدیث ملاحسینی </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://hadismh.blogix.ir/post/28/comment</comments>
		<dc:creator>حدیث ملاحسینی</dc:creator>
		<slash:comments>26</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>آهی که در بساط نیست...</title>
		<link>https://hadismh.blogix.ir/post/27</link>
		<guid isPermaLink="true">https://hadismh.blogix.ir/post/27</guid>
		<pubDate>Wed, 20 May 2026 00:43:24 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[پایان‌نامه کارشناسی ارشدم درباره فالگیری بود. بعد از اون توی دو روزنامه دو گزارش و یک یادداشت در این باره نوشتم و ابعاد مختلف این مسئله رو بررسی کردم. حالا به قول اونوری‌ها "گِس وات"؟ به عنوان پژوهشگر و روزنامه‌نگار این حوزه هیچ آهی در بساط ندارم، درحالی که خود فالگیران و رمال‌های محترم درآمدهای کلا...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>پایان‌نامه کارشناسی ارشدم درباره فالگیری بود. بعد از اون توی دو روزنامه دو گزارش و یک یادداشت در این باره نوشتم و ابعاد مختلف این مسئله رو بررسی کردم. حالا به قول اونوری‌ها "گِس وات"؟ به عنوان پژوهشگر و روزنامه‌نگار این حوزه هیچ آهی در بساط ندارم، درحالی که خود فالگیران و رمال‌های محترم درآمدهای کلانی دارن!</p><p>زیبا نیست؟! فقط دلم خوشه که توی یکی از دانشگاه‌های خوب مملکت و دو روزنامه معتبر کشور در این باره پژوهش کردم و گزارش و یادداشت نوشتم. بله، اینجوریاست.</p><p>حدیث ملاحسینی </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://hadismh.blogix.ir/post/27/comment</comments>
		<dc:creator>حدیث ملاحسینی</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>پیشگویی فالگیرها درباره جنگ</title>
		<link>https://hadismh.blogix.ir/post/26</link>
		<guid isPermaLink="true">https://hadismh.blogix.ir/post/26</guid>
		<pubDate>Sun, 17 May 2026 21:19:55 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[فالگیرها این روزا درباره جنگ، نتیجه مذاکرات، آتش‌بس و قیمت دلار و طلا هم پیشگویی می‌کنن. درحالی که بعضی آدما که مشتری پر و پا قرص فال هستن می‌گن فالگیرها چیزهای کلی مثل جنگ و این چیزها رو نمی‌تونن پیشگویی کنن. چون اصولا فال برای افراد به صورت انفرادی جواب می‌ده. 
گزارش امروز من درباره فالگیری در دور...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>فالگیرها این روزا درباره جنگ، نتیجه مذاکرات، آتش‌بس و قیمت دلار و طلا هم پیشگویی می‌کنن. درحالی که بعضی آدما که مشتری پر و پا قرص فال هستن می‌گن فالگیرها چیزهای کلی مثل جنگ و این چیزها رو نمی‌تونن پیشگویی کنن. چون اصولا فال برای افراد به صورت انفرادی جواب می‌ده. </p><p>گزارش امروز من درباره فالگیری در دوره جنگ رو دوست داشتید بخونید:</p><p><a href="https://7sobh.com/fa/tiny/news-676851" rel="nofollow">ته فنجانت علامت صلح افتاده</a></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://hadismh.blogix.ir/post/26/comment</comments>
		<dc:creator>حدیث ملاحسینی</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>کنیسه رفیع‌نیا و سردرد</title>
		<link>https://hadismh.blogix.ir/post/25</link>
		<guid isPermaLink="true">https://hadismh.blogix.ir/post/25</guid>
		<pubDate>Fri, 15 May 2026 00:48:14 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[تا الان مشغول نوشتن بودم. امروز به کنیسه رفیع‌نیا که بخاطر حمله هوایی اسرائیل تخریب شده بود سر زدم. گردهمایی خوبی بود. انگار این گردهمایی کمی از درد صحنه دلخراش ویرانه کم می‌کرد. 
قبلا گفتم، دوباره می‌گم... همیشه وقتی صحبت از جنگ می‌شد، اولین چیزی که نگرانش می‌شدم اماکن تاریخی و فرهنگی کشور بود. من...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>تا الان مشغول نوشتن بودم. امروز به کنیسه رفیع‌نیا که بخاطر حمله هوایی اسرائیل تخریب شده بود سر زدم. گردهمایی خوبی بود. انگار این گردهمایی کمی از درد صحنه دلخراش ویرانه کم می‌کرد. </p><p>قبلا گفتم، دوباره می‌گم... همیشه وقتی صحبت از جنگ می‌شد، اولین چیزی که نگرانش می‌شدم اماکن تاریخی و فرهنگی کشور بود. من عمیقا دلباخته کلیساها، کنیسه‌ها و آتشکده‌های زیبای سرزمینم هستم. من عمیقا دلباخته تنوع و تکثرم. </p><p>الان دراز کشیدم روی تخت و سردرد شدیدی دارم. درد از شقیقه‌هام شروع می‌شه و به پیشانی و چشمام و فکم و بینیم می‌زنه. گمونم سینوسامه‌. ای لعنتی...</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://hadismh.blogix.ir/post/25/comment</comments>
		<dc:creator>حدیث ملاحسینی</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>در باب رضا پهلوی</title>
		<link>https://hadismh.blogix.ir/post/24</link>
		<guid isPermaLink="true">https://hadismh.blogix.ir/post/24</guid>
		<pubDate>Tue, 12 May 2026 02:15:24 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[بازگشت این آدم به کشور و حکومت کردنش یک افسانه‌‌س... شاید هم یک جوک بزرگ. 
 من با این آدم نمی‌تونم کنار بیام به دو دلیل: ۱- سلطنت فی نفسه یه نهاد ارتجاعیه و در دنیای مدرن امروز اجرا کردنش یه کار خیلی ابزورده.
۲- رضا پهلوی محصول یک جور زن‌ستیزی پنهان (و شاید هم آشکار) هست. یادتون نرفته که فرزند اول ش...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>بازگشت این آدم به کشور و حکومت کردنش یک افسانه‌‌س... شاید هم یک جوک بزرگ. </p><p> من با این آدم نمی‌تونم کنار بیام به دو دلیل: ۱- سلطنت فی نفسه یه نهاد ارتجاعیه و در دنیای مدرن امروز اجرا کردنش یه کار خیلی ابزورده.</p><p>۲- رضا پهلوی محصول یک جور زن‌ستیزی پنهان (و شاید هم آشکار) هست. یادتون نرفته که فرزند اول شاه شهناز دختر فوزیه بود. درسته که جدایی فوزیه از شاه دلایل متعدد دیگری داشته و ربط مستقیمی به نبود فرزند پسر نداشت. اما اگر بجای شهناز یه پسر متولد شده بود به نظرم شاه فوزیه رو به این راحتی طلاق نمی‌داد.</p><p>اما طلاق ثریا، همسر دوم شاه، دیگه ربط مستقیم به فرزندآوری و اون هم فرزند پسر داشت. ثریا چون نمی‌تونست بچه‌دار شه شاه طلاقش داد با وجود این که خیلی عاشقش بود. ولی خب... منطق نهاد سلطنت اینه که عاشق ثریا هستی که باش. به من چه. ایران ولیعهد می‌خواد و این یک قانون و بایده. همین امر نشون می‌ده که نقش زن صرفا پسر زاییه. اگر می‌تونی خب چه خوب. اگر هم نمی‌تونی تو رو به خیر ما رو به سلامت. حالا می‌خوای باکمالات‌ترین و زیباترین زن هم باش.</p><p>بله دوستان، رضا پهلوی محصول طلاق دو زن به صرف این که نتونستن ولیعهد برای ایران بزایند، هست. </p><p>اگر زن هستید و از رضا پهلوی حمایت می‌کنید به این نکته لطفا توجه کنید و گوشه ذهنتون داشته باشید. </p><p>در ضمن، سلاح طرفداران رضا پهلوی، در صورتی که ضدشون حرف بزنید، متهم کردن و ترور شخصیته. من نمی‌دونم با فحش دادن چه چیزی رو می‌خوان ثابت کنن. نمی‌فهمن که بدتر خودشون زیر سوال می‌رن. چون این پرسش برای آدم پیش میاد که این چه مکتب و مرام فکری‌ایه که این موجودات رو تربیت کرده؟</p><p>و در آخر، خداییش این آدم از مسائل جامعه ایران هیچی نمی‌دونه و به هیچ جاش هم نیست که چه به سر مردم داره میاد. همون بشینه سر جاش بهتره.</p><p>حدیث ملاحسینی </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://hadismh.blogix.ir/post/24/comment</comments>
		<dc:creator>حدیث ملاحسینی</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>یکی از دلایل نه گفتن به ازدواج</title>
		<link>https://hadismh.blogix.ir/post/23</link>
		<guid isPermaLink="true">https://hadismh.blogix.ir/post/23</guid>
		<pubDate>Mon, 11 May 2026 01:43:17 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[این دلیل شخصیه. از قول خودم می‌گم. من با پدرم رابطه‌م خوبه. از کودکیم جواب همه سوالات من رو می‌دونست. هروقت توی زندگیم به مشکل یا بن‌بستی می‌خوردم با حرف زدن باهاش خیلی چیزها برام حل و فصل می‌شد. الان هم ساعت‌ها باهم صحبت و تبادل نظر می‌کنیم. از مسائل اجتماعی گرفته تا مسائل دینی و اعتقادی و سیاسی......]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>این دلیل شخصیه. از قول خودم می‌گم. من با پدرم رابطه‌م خوبه. از کودکیم جواب همه سوالات من رو می‌دونست. هروقت توی زندگیم به مشکل یا بن‌بستی می‌خوردم با حرف زدن باهاش خیلی چیزها برام حل و فصل می‌شد. الان هم ساعت‌ها باهم صحبت و تبادل نظر می‌کنیم. از مسائل اجتماعی گرفته تا مسائل دینی و اعتقادی و سیاسی... </p><p>من ته ایده‌آل یک مرد رو دیدم. ته یک مرد جذاب از نظر فکری و رفتاری رو دیدم و این البته از جهاتی خوب نیست! چون ناخودآگاه هر مردی رو با پدرم مقایسه می‌کنم و توی این مقایسه، اون مرد شکست مفتضحانه‌ای می‌خوره. اونم پسرهای نابالغی که از مسئولیت می‌ترسن و تو عالم هپروت سیر می‌کنن. اونم پسرایی که وقتی یکی دوتا مسئله سخت سر راه زندگیشون قرار می‌گیره موش می‌شن و فرار می‌کنن توی جوی.</p><p>سخن کوتاه می‌کنم، واقعیت اینه که:</p><p> "من دلباخته مردانی هستم که موهای شقیقه‌هایشان سپید است".</p><p>حدیث ملاحسینی </p><p> </p><p> </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://hadismh.blogix.ir/post/23/comment</comments>
		<dc:creator>حدیث ملاحسینی</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>اینترنت پرو</title>
		<link>https://hadismh.blogix.ir/post/22</link>
		<guid isPermaLink="true">https://hadismh.blogix.ir/post/22</guid>
		<pubDate>Sun, 10 May 2026 00:14:43 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[چند سال قبل، خیلی پیش از عنوان شدن طرح موسوم به "صیانت از فضای مجازی"، دوستی در جمعمون گفت قراره اینترنت رو تا چند سال دیگه با احراز هویت به شهروندان بدن‌. تازه این همه ماجرا نیست. علاوه بر این، قراره میزان دسترسی هر شخص به اینترنت بین‌الملل رو براساس تخصصش طبقه‌بندی کنن. سیستمی که اگر اشتباه نکنم چ...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>چند سال قبل، خیلی پیش از عنوان شدن طرح موسوم به "صیانت از فضای مجازی"، دوستی در جمعمون گفت قراره اینترنت رو تا چند سال دیگه با احراز هویت به شهروندان بدن‌. تازه این همه ماجرا نیست. علاوه بر این، قراره میزان دسترسی هر شخص به اینترنت بین‌الملل رو براساس تخصصش طبقه‌بندی کنن. سیستمی که اگر اشتباه نکنم چینی‌ها دارن اجرا می‌کنن. اول باور نکردیم... فکر نمی‌کردیم تا این حد ما رو در تنگنا قرار بدن و از همه نظر زیر ذره‌بین باشیم. اما از این رو که توی این مملکت هیچ آزادی‌ای اعطا نمی‌شه، بلکه همون روزنه‌های کوچیکی هم که وجود داره سلب می‌شه، این حرفش رو به چشم دیدیم و لمس کردیم. </p><p>این برخوردها آشناست... از کسانی که همه چیز رو برای خودشون می‌خوان و هیچ چیز رو برای مردم نمی‌خوان. ویدئو هم یک زمانی دیو دو سری بود که وجودتون رو تهدید می‌کرد، ماهواره هم روزگاری اژدهایی بود که می‌ترسیدین با هر غرشی که می‌کنه آتشش بنیانتون رو بسوزونه و الان اینترنت... دیدید که شما ماندین و ما مردم هم راه خودمون رو رفتیم. پس ظاهرا اون درس‌هایی که باید می‌گرفتید رو نگرفتید. اشکال نداره. این کشور پر از درس‌های یاد نگرفته‌ش. این نیز بگذرد...</p><p>حدیث ملاحسینی </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://hadismh.blogix.ir/post/22/comment</comments>
		<dc:creator>حدیث ملاحسینی</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>جدال بین طب سنتی و پزشکی نوین</title>
		<link>https://hadismh.blogix.ir/post/21</link>
		<guid isPermaLink="true">https://hadismh.blogix.ir/post/21</guid>
		<pubDate>Sat, 09 May 2026 00:17:13 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دعوای بین پزشکی نوین و طب سنتی همیشه برام جالب بوده. این که برخی پزشکان، طب سنتی رو یک مشت مزخرفاتی که هیچ پایه علمی نداره می‌دونن و از اون طرف کسانی که طب سنتی کار می‌کنن پزشکان رو متهم به این می‌کنن که دست توی مافیای دارو دارن. دعوای جالبیه.
من خودم حدود ۱۲ سال پیش با یه کسی که طب سنتی کار می‌کرد...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دعوای بین پزشکی نوین و طب سنتی همیشه برام جالب بوده. این که برخی پزشکان، طب سنتی رو یک مشت مزخرفاتی که هیچ پایه علمی نداره می‌دونن و از اون طرف کسانی که طب سنتی کار می‌کنن پزشکان رو متهم به این می‌کنن که دست توی مافیای دارو دارن. دعوای جالبیه.</p><p>من خودم حدود ۱۲ سال پیش با یه کسی که طب سنتی کار می‌کرد دیدار کردم. فقط با دست زدن روی مهره‌های کمرم حالت‌های بدنم رو شرح داد و تمامش درست بود!!!</p><p>من نه کامل طرفدار طب سنتی هستم و نه طرفدار پزشکی نوین. حجامت هم یکی از اون روش‌های طب سنتیه که خیلی مورد توجه هست و درموردش زیاد بحثه. ولی باز هم جزو همون چیزهاییه که مشخص نیست واقعا موثره یا نه. اما چیزی که من می‌دونم و بهش باور دارم اینه که جواب خیلی چیزها توی علم نیست. </p><p>گزارش من درباره حجامت در فصل بهار رو دوست داشتید بخونید. چند روز پیش چاپ شد:</p><p><a href="https://7sobh.com/fa/tiny/news-674522" rel="nofollow">حجامت دوباره اوج گرفت</a></p><p>حدیث ملاحسینی </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://hadismh.blogix.ir/post/21/comment</comments>
		<dc:creator>حدیث ملاحسینی</dc:creator>
		<slash:comments>10</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>ازدواج</title>
		<link>https://hadismh.blogix.ir/post/20</link>
		<guid isPermaLink="true">https://hadismh.blogix.ir/post/20</guid>
		<pubDate>Thu, 07 May 2026 19:13:31 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[یک دوره‌های معدود و کوتاهی توی زندگیم دوست داشتم ازدواج کنم. اما در کل بخوام بگم، از بچگیم دوست نداشتم ازدواج کنم. بیشتر دوست داشتم تو تنهایی خودم باشم و با یک سری از دوستانم مراوده داشته باشم. آدم‌های جالب و خاص رو توی زندگیم ملاقات کنم بدون این که لازم باشه به یه مرد توضیح بدم... بدون این که بچه ت...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>یک دوره‌های معدود و کوتاهی توی زندگیم دوست داشتم ازدواج کنم. اما در کل بخوام بگم، از بچگیم دوست نداشتم ازدواج کنم. بیشتر دوست داشتم تو تنهایی خودم باشم و با یک سری از دوستانم مراوده داشته باشم. آدم‌های جالب و خاص رو توی زندگیم ملاقات کنم بدون این که لازم باشه به یه مرد توضیح بدم... بدون این که بچه تمام وقت و انرژیم رو بگیره. </p><p>کلا ازدواج رو مقوله چندان مهم و خاصی نمی‌دونم. اگر روزی ازدواج کنم قطع به یقین دلم برای تنهایی خودم تنگ می‌شه. </p><p>من نگاه جنسیتی و این که همه چیز رو به "زنونه" و "مردونه" تقسیم کنم ندارم. ولی تا الان چند نفر بهم گفتن که این حست که می‌گی "دلم برای تنهایی خودم تنگ می‌شه" بیشتر حرف پسرونه‌س. نمی‌دونم واقعا...</p><p>حدیث ملاحسینی </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://hadismh.blogix.ir/post/20/comment</comments>
		<dc:creator>حدیث ملاحسینی</dc:creator>
		<slash:comments>11</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>چرا اینطوره؟</title>
		<link>https://hadismh.blogix.ir/post/19</link>
		<guid isPermaLink="true">https://hadismh.blogix.ir/post/19</guid>
		<pubDate>Wed, 06 May 2026 00:53:16 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[چرا بعضیا هر روز می‌تونن مثل تراکتور زیاد کار کنن ولی من مثل این ماشین ام وی ام جاروبرقی‌ها سریع خسته می‌شم و میفتم؟
رمز موفقیت تراکتوری‌ها چیه؟ از بچگیم کار سنگین جسمی و فکری زود خسته‌م می‌کرد...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>چرا بعضیا هر روز می‌تونن مثل تراکتور زیاد کار کنن ولی من مثل این ماشین ام وی ام جاروبرقی‌ها سریع خسته می‌شم و میفتم؟</p><p>رمز موفقیت تراکتوری‌ها چیه؟ از بچگیم کار سنگین جسمی و فکری زود خسته‌م می‌کرد...</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://hadismh.blogix.ir/post/19/comment</comments>
		<dc:creator>حدیث ملاحسینی</dc:creator>
		<slash:comments>16</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>بار سنگین</title>
		<link>https://hadismh.blogix.ir/post/18</link>
		<guid isPermaLink="true">https://hadismh.blogix.ir/post/18</guid>
		<pubDate>Tue, 05 May 2026 00:08:40 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[چشمانم خشک شده. درد بین گردن و کمرم در رفت و آمده. چرا باید برای اثبات خودم انقد جون بکنم؟ اصلا کی گفته که باید خودم رو اثبات کنم؟ با درس؟ با کار و نوشتن؟ 
گاهی بار خیلی سنگین می‌شه و من دلم می‌خواست همون زنی بودم که شوهر پولدار داشت و دنبال چیز خاصی توی زندگیش نبود. 
مچ دستم هم درد می‌کنه. 
حدیث مل...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>چشمانم خشک شده. درد بین گردن و کمرم در رفت و آمده. چرا باید برای اثبات خودم انقد جون بکنم؟ اصلا کی گفته که باید خودم رو اثبات کنم؟ با درس؟ با کار و نوشتن؟ </p><p>گاهی بار خیلی سنگین می‌شه و من دلم می‌خواست همون زنی بودم که شوهر پولدار داشت و دنبال چیز خاصی توی زندگیش نبود. </p><p>مچ دستم هم درد می‌کنه. </p><p>حدیث ملاحسینی </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://hadismh.blogix.ir/post/18/comment</comments>
		<dc:creator>حدیث ملاحسینی</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>مرگ اندیشی (۱)</title>
		<link>https://hadismh.blogix.ir/post/17</link>
		<guid isPermaLink="true">https://hadismh.blogix.ir/post/17</guid>
		<pubDate>Mon, 04 May 2026 01:56:53 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[از بچگی و نوجوانی مرگ اندیش بودم. روزنامه‌هایی که پدر و مادرم می‌خریدن رو برخی گزارش‌هاش رو نگاه می‌کردم و بعدش می‌نشستم و آگهی‌های تسلیت رو می‌خوندم. درگذشت پدر گرامی، مادر گرامی، پدربزرگ، مادربزرگ... این‌ها چندان باعث نمی‌شدن که به فکر فرو برم و خیلی روشون مکث نمی‌کردم. اما درگذشت دختر گرامی یا عک...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>از بچگی و نوجوانی مرگ اندیش بودم. روزنامه‌هایی که پدر و مادرم می‌خریدن رو برخی گزارش‌هاش رو نگاه می‌کردم و بعدش می‌نشستم و آگهی‌های تسلیت رو می‌خوندم. درگذشت پدر گرامی، مادر گرامی، پدربزرگ، مادربزرگ... این‌ها چندان باعث نمی‌شدن که به فکر فرو برم و خیلی روشون مکث نمی‌کردم. اما درگذشت دختر گرامی یا عکس یک دختر و زن جوانی که فوت کرده بود رو می‌دیدم تا دقایقی خیالاتم به جهان‌های دیگه‌ای پرواز می‌کرد. حدس می‌زدم که الان اون متوفی چه حسی داره؟ کجاست؟ چی می‌بینه؟ ذهنم به هیچ جایی نمی‌رسید. مطلقا. ولی وسوسه دائم فکر کردن در این باره رو داشتم. فکر که در نهایت به یک صفحه سفید یا بهتره بگم نامرئی می‌رسید که چیزی روش نقش نبسته و نمی‌تونه ببنده. </p><p>خودم رو جای جسم اون دختر می‌گذاشتم، چشمان بسته و احتمالا موهای پریشان و زیر خروارها خاک. جای روحش که سرگردان و حیرانه یا به آرامش رسیده. </p><p>آگهی‌های ترحیم روزنامه‌ها تخیل بی‌سرانجامم رو خیلی فعال می‌کردن و همچنین قدرت همذات‌پنداریم رو. گاهی فکر می‌کنم چرا بیش از زندگان با مردگان همذات‌پنداری می‌کردم؟ نمی‌دونم. هرچی بود یک کنجکاوی‌ای بود که ناچار می‌شدم برای لحظاتی تصور کنم که وجودم رو به این شکل نفی کنم که البته هرچه زور می‌زدم نمی‌شد. </p><p>راستی، جدی جدی بعد از مرگ چی می‌شه؟</p><p>حدیث ملاحسینی </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://hadismh.blogix.ir/post/17/comment</comments>
		<dc:creator>حدیث ملاحسینی</dc:creator>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>کودکان، سیاست و جنگ</title>
		<link>https://hadismh.blogix.ir/post/16</link>
		<guid isPermaLink="true">https://hadismh.blogix.ir/post/16</guid>
		<pubDate>Sun, 03 May 2026 01:05:16 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[کودکی مفهوم ثابت و یک‌دستی نیست. کودکی در طول زمان دچار تغییر و تحول می‌شه. کودکان امروز ایرانی کودک دهه ۶۰ و ۷۰ نیست. خیلی از لغات و اصطلاحات سیاسی رو راحت به زبون میارن؛ جوری که باورت نمی‌شه این‌ها واقعا متوجه چنین چیزهایی در اطرافشون هستن.
سر جریان کوی دانشگاه سال ۱۳۷۸ من هفت سالم بود. با خونواده...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>کودکی مفهوم ثابت و یک‌دستی نیست. کودکی در طول زمان دچار تغییر و تحول می‌شه. کودکان امروز ایرانی کودک دهه ۶۰ و ۷۰ نیست. خیلی از لغات و اصطلاحات سیاسی رو راحت به زبون میارن؛ جوری که باورت نمی‌شه این‌ها واقعا متوجه چنین چیزهایی در اطرافشون هستن.</p><p>سر جریان کوی دانشگاه سال ۱۳۷۸ من هفت سالم بود. با خونواده‌ مادریم رفته بودیم شمال. تنها چیزی که یادمه شوهر خالم با حالتی ناراحت و پرتنش داشت درباره سرکوب‌ها حرف می‌زد. من البته اون زمان نمی‌دونستم "سرکوب" چیه. فقط می‌شنیدم که می‌گفتن دارن بحث سیاسی می‌کنن و من "بحث سیاسی" رو یه چیز خیلی دور و مبهمی می‌دونستم. چیزی که به من ربطی نداره اما احتمالا حرص دراره! </p><p>گزارش من در روزنامه هفت صبح درباره جنگ از نگاه کودکان امروز چاپ شد. دوست داشتید بخونید:</p><p><a href="https://7sobh.com/fa/tiny/news-673762" rel="nofollow">تحلیلگران کوچک جنگ و سیاست</a></p><p>حدیث ملاحسینی </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://hadismh.blogix.ir/post/16/comment</comments>
		<dc:creator>حدیث ملاحسینی</dc:creator>
		<slash:comments>13</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>برخی آدم‌های سمی</title>
		<link>https://hadismh.blogix.ir/post/15</link>
		<guid isPermaLink="true">https://hadismh.blogix.ir/post/15</guid>
		<pubDate>Sat, 02 May 2026 04:40:36 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[بی‌خواب شدم و نیمه‌های شب با دوستی حرف می‌زدم و درد و دل می‌کردم. اون دسته از آدم‌هایی که از بدی روزگار می‌نالن خودشون یکی از عوامل بد شدن روزگار هستن و خودشون خبر ندارن.
به این نتیجه رسیدم که این ضرب‌المثل، اگر نگیم همه جا، ولی خیلی جاها مصداق داره: خدا خر رو شناخت که بهش شاخ نداد.
حوصله توضیح بیش...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>بی‌خواب شدم و نیمه‌های شب با دوستی حرف می‌زدم و درد و دل می‌کردم. اون دسته از آدم‌هایی که از بدی روزگار می‌نالن خودشون یکی از عوامل بد شدن روزگار هستن و خودشون خبر ندارن.</p><p>به این نتیجه رسیدم که این ضرب‌المثل، اگر نگیم همه جا، ولی خیلی جاها مصداق داره: خدا خر رو شناخت که بهش شاخ نداد.</p><p>حوصله توضیح بیش از حد ندارم. تا همینجا درد و دلم کافیه. </p><p>حدیث ملاحسینی </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://hadismh.blogix.ir/post/15/comment</comments>
		<dc:creator>حدیث ملاحسینی</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>نیمه شب</title>
		<link>https://hadismh.blogix.ir/post/14</link>
		<guid isPermaLink="true">https://hadismh.blogix.ir/post/14</guid>
		<pubDate>Fri, 01 May 2026 02:28:30 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[گزارش رو یک ساعتیه که نهایی کردم و فرستادم. روی تختم که چسبیده به پنجره اتاق خوابیدم و در پنجره رو باز کردم. سرمای شب اردیبهشتی رو روی بازوی راستم احساس می‌کنم. چسب‌هایی که اواسط جنگ چهل روزه زدیم هنوز روی شیشه‌هاست. 
صدای حرکت ماشین‌ها از دوردست‌ها میاد. گاهی هم ماشین‌هایی تک و توک از توی خیابونمون...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>گزارش رو یک ساعتیه که نهایی کردم و فرستادم. روی تختم که چسبیده به پنجره اتاق خوابیدم و در پنجره رو باز کردم. سرمای شب اردیبهشتی رو روی بازوی راستم احساس می‌کنم. چسب‌هایی که اواسط جنگ چهل روزه زدیم هنوز روی شیشه‌هاست. </p><p>صدای حرکت ماشین‌ها از دوردست‌ها میاد. گاهی هم ماشین‌هایی تک و توک از توی خیابونمون رد می‌شن. همیشه وقتی این صدای ماشین‌ها رو در نیمه شب می‌شنوم شروع می‌کنم به فکر کردن به این که الان کجا دارن می‌رن و مقصدشون کجاست؟ حالشون خوبه؟ یا توی یه شرایط اضطراری گیر افتادن؟</p><p>صدای یه آقایی سکوت خیابونمون رو شکست. صداش خیلی بلند نبود. انگاری داشت با موبایل صحبت می‌کرد. یهو از زیر پنجره‌م صدای ریختن آب اومد... مداوم... انگار که داشت ادرار می‌کرد. حالا اگر هم نخوام بدبین باشم شاید داشت شیشه آبش رو توی جوب خالی می‌کرد. بوی سیگارش هم تا توی اتاقم اومد. دیگه صداش نمیاد. انگار توی سرمای ملایم و تاریکی و نور کم خیابون محو شد. </p><p>می‌خوابم تا ببینم فردا چه اتفاقی میفته‌.</p><p>حدیث ملاحسینی </p><p> </p><p> </p><p> </p><p> </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://hadismh.blogix.ir/post/14/comment</comments>
		<dc:creator>حدیث ملاحسینی</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>خستگی و اختلال خواب</title>
		<link>https://hadismh.blogix.ir/post/13</link>
		<guid isPermaLink="true">https://hadismh.blogix.ir/post/13</guid>
		<pubDate>Thu, 30 Apr 2026 01:04:19 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[امروز به شدت احساس خستگی و بی‌حالی می‌کردم. مثلا صبح زود می‌خواستم برم برای خودم کافه و صبحونه بخورم و از هوای اردیبهشتی لذت ببرم؛ اما تا ساعت ۱۲ نتونستم از جام بلند شم. 
نمی‌دونم اثرات اضطراب شدید این مدت جنگه یا قرص‌ خوابه، ولی جدیدا وقتی بین خواب بیداری قرار می‌گیرم به مدت یک دو ثانیه نمی‌دونم که...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>امروز به شدت احساس خستگی و بی‌حالی می‌کردم. مثلا صبح زود می‌خواستم برم برای خودم کافه و صبحونه بخورم و از هوای اردیبهشتی لذت ببرم؛ اما تا ساعت ۱۲ نتونستم از جام بلند شم. </p><p>نمی‌دونم اثرات اضطراب شدید این مدت جنگه یا قرص‌ خوابه، ولی جدیدا وقتی بین خواب بیداری قرار می‌گیرم به مدت یک دو ثانیه نمی‌دونم که خونه خودمون و روی تخت اتاقم خوابیدم یا احیانا جای دیگه هستم و در مسافرت به سر می‌برم.</p><p>واقعیت اینه که من به شدت از مارمولک می‌ترسم و برای همین وقتی خوابم بد می‌شه خواب مارمولک می‌بینم. این بار خواب دیدم که خیره به یک سقف نارنجی رنگ پلاستیکی هستم و سایه مارمولکی که داره روی سقف راه می‌ره رو می‌بینم. دراز کشیده بودم و محکوم بودم به این که این صحنه ناخوشایند رو ببینم. درحالی که تلاش می‌کردم با صدای بلند کسی رو صدا کنم و داد بزنم ولی نمی‌تونستم. نمی‌دونم این‌ها اسمش کابوسه یا چیز دیگه...</p><p>حدیث ملاحسینی </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://hadismh.blogix.ir/post/13/comment</comments>
		<dc:creator>حدیث ملاحسینی</dc:creator>
		<slash:comments>10</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>بهانه‌های کوچک برای زیستن</title>
		<link>https://hadismh.blogix.ir/post/12</link>
		<guid isPermaLink="true">https://hadismh.blogix.ir/post/12</guid>
		<pubDate>Wed, 29 Apr 2026 01:06:22 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[کاش همیشه آتش‌بس باشه. از فروردین زیبا که اونقدر چیزی نفهمیدم. الان با تمام وجودم تمنای این رو دارم که از شکوفایی اردیبهشت نهایت استفاده رو بکنم. 
امروز موهام رو کوتاه کردم. پایینش خیلی گره و موخوره داشت. با این که ازش دل کنده بودم، ولی وقتی دسته موهای دو رنگ مشکی و مِشم رو در دست آرایشگر دیدم انگار...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>کاش همیشه آتش‌بس باشه. از فروردین زیبا که اونقدر چیزی نفهمیدم. الان با تمام وجودم تمنای این رو دارم که از شکوفایی اردیبهشت نهایت استفاده رو بکنم. </p><p>امروز موهام رو کوتاه کردم. پایینش خیلی گره و موخوره داشت. با این که ازش دل کنده بودم، ولی وقتی دسته موهای دو رنگ مشکی و مِشم رو در دست آرایشگر دیدم انگار یه بخشی از وجودم از من جدا شده بود. اما احساس سبکی می‌کنم و خُلقم رفته بالا.</p><p>با این که کلا از محیط آرایشگاه خوشم نمیاد و چندان با آرایشگران نمی‌جوشم، اما این بار خواستم بابت این حال خوبی که بهم دادن بغلشون کنم. ازت ممنونم خانم آرایشگر دم خونمون💙 گویا نمی‌شه انکار کرد که آرایشگران زنانه خوب بلدن حال و انرژی خوب بدن. به خودم می‌گم بیا یک بار هم که شده دست از روشنفکر بازیای عبوسانه بردارم و خودم رو بسپارم به همین روزمرگی‌ها...</p><p>حدیث ملاحسینی </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://hadismh.blogix.ir/post/12/comment</comments>
		<dc:creator>حدیث ملاحسینی</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>خواستم یه چیزی بنویسم، پشیمون شدم</title>
		<link>https://hadismh.blogix.ir/post/11</link>
		<guid isPermaLink="true">https://hadismh.blogix.ir/post/11</guid>
		<pubDate>Tue, 28 Apr 2026 00:32:22 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ما همیشه در مقاطع "حساسی" به سر می‌بریم. پس ولش کن. چیزی نگیم درباره برخی چیزا بهتره.
 
 ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>ما همیشه در مقاطع "حساسی" به سر می‌بریم. پس ولش کن. چیزی نگیم درباره برخی چیزا بهتره.</p><p> </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://hadismh.blogix.ir/post/11/comment</comments>
		<dc:creator>حدیث ملاحسینی</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>شدیم عنتر و منتر چه کسانی!</title>
		<link>https://hadismh.blogix.ir/post/10</link>
		<guid isPermaLink="true">https://hadismh.blogix.ir/post/10</guid>
		<pubDate>Mon, 27 Apr 2026 16:22:43 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[زندگی پر از تجربه‌های ناخوشایند و رنج‌آوره. من زندگی رو جدی و عمیق می‌بینم. اما یک جاهایی از شدت پوچی و خزعبل بودنش حقیقتا حیرون می‌شم.
حیرونم از این که یک دنیا، به خصوص کشور ما، شده عنتر و منتر دیوانه‌ای مثل ترامپ که معلوم نیست چی توی اون مغز معیوبش می‌گذره.
حیرونم از این که شدیم عنتر و منتر مسئولی...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>زندگی پر از تجربه‌های ناخوشایند و رنج‌آوره. من زندگی رو جدی و عمیق می‌بینم. اما یک جاهایی از شدت پوچی و خزعبل بودنش حقیقتا حیرون می‌شم.</p><p>حیرونم از این که یک دنیا، به خصوص کشور ما، شده عنتر و منتر دیوانه‌ای مثل ترامپ که معلوم نیست چی توی اون مغز معیوبش می‌گذره.</p><p>حیرونم از این که شدیم عنتر و منتر مسئولینی که بدیهی‌ترین حقوق شهروندی ما رو ازمون گرفتن و به روی مبارکشون نمیارن.</p><p>حیرونم از این که یک عمر شدیم عنتر و منتر سنت‌های سرکوب‌گر و زن‌ستیزی که یه عده بهش می‌بالن...</p><p>گویا سرنوشت ما به "عنتر و منتر" بودن گره خورده...</p><p>حدیث ملاحسینی </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://hadismh.blogix.ir/post/10/comment</comments>
		<dc:creator>حدیث ملاحسینی</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>تو اگه بیل زن بودی...</title>
		<link>https://hadismh.blogix.ir/post/9</link>
		<guid isPermaLink="true">https://hadismh.blogix.ir/post/9</guid>
		<pubDate>Mon, 27 Apr 2026 02:09:12 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[بسیاری از مشاوران، روان‌شناسان، کارشناسان و کلا افرادی که کارشون نسخه پیچیدن برای مردم هست، زندگی شخصی خودشون پر از کثافت و چاله چوله‌س. 
یه روان‌شناس می‌شناختم که ادعای همه چیز دانی می‌کرد و می‌گفت من توی حیطه انرژی هم خیلی حرف برای گفتن دارم. ۴۵ دقیقه مشاوره‌ش ۵ میلیون تومان بود چون می‌گفت هر کلمه...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>بسیاری از مشاوران، روان‌شناسان، کارشناسان و کلا افرادی که کارشون نسخه پیچیدن برای مردم هست، زندگی شخصی خودشون پر از کثافت و چاله چوله‌س. </p><p>یه روان‌شناس می‌شناختم که ادعای همه چیز دانی می‌کرد و می‌گفت من توی حیطه انرژی هم خیلی حرف برای گفتن دارم. ۴۵ دقیقه مشاوره‌ش ۵ میلیون تومان بود چون می‌گفت هر کلمه من دُرّ و گوهره و هرجایی پیداش نمی‌کنی. </p><p>همین آدم دل خوشی از زنش نداشت. یک گندِ دماغی بود که پیش خودت می‌گفتی صد رحمت به مومیایی. یک بار سر درد و دلش باز شد و گفت اوایل زندگیم بود و می‌خواستم با زنم برم بیرون و مسافرت اما اون همش می‌گفت حال ندارم و می‌گرفت می‌خوابید.</p><p>پسرش هم وقتی خواست ازدواج کنه، برای این که پدرش توی کارش دخالت نکنه، توی یه شهر تو جنوب ایران، به دور از خونواده، دست دختر مورد علاقه‌ش رو گرفت و رفت پی زندگیش. دخترش هم بالای ۴۰ سالشه و هنوز مجرده. مجردی عیب نیست. ولی این بنده خدا دوست داشت ازدواج کنه. اما با وجود این پدر هیچکس به عنوان داماد پذیرفته نمی‌شه. اینجاست که می‌گن تو اگه بیل زن بودی باغچه خودت رو بیل می‌زدی (البته این مثل ورژن بی‌ادبانه هم داره. ولی خب بیخیال).</p><p>یه بنده خدایی حرف خوبی می‌زد. می‌گفت هرکسی رو که به عنوان راهنما یا الگو می‌خواین انتخاب کنین ببینین توی زندگی شخصی خودش چقدر موفق بوده.</p><p>حدیث ملاحسینی </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://hadismh.blogix.ir/post/9/comment</comments>
		<dc:creator>حدیث ملاحسینی</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>&quot;ص&quot; قشنگم</title>
		<link>https://hadismh.blogix.ir/post/8</link>
		<guid isPermaLink="true">https://hadismh.blogix.ir/post/8</guid>
		<pubDate>Sun, 26 Apr 2026 01:58:23 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[با وجود همه اختلافات عمیق سیاسی و دینی، خیلی عجیب بود که تونستم یک سال کنارت باشم. یک سال خیلی زیبایی بود. ازت ممنونم که بودی و کمکم کردی که خودم رو باور کنم. همین یک ذره روحیه و اعتماد به نفسی که دارم رو مدیون تو هستم. به قول خودت، من یه پرنده‌ای بودم که بال و پرم شکسته بود و تو پیدام کردی. 
می‌دون...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>با وجود همه اختلافات عمیق سیاسی و دینی، خیلی عجیب بود که تونستم یک سال کنارت باشم. یک سال خیلی زیبایی بود. ازت ممنونم که بودی و کمکم کردی که خودم رو باور کنم. همین یک ذره روحیه و اعتماد به نفسی که دارم رو مدیون تو هستم. به قول خودت، من یه پرنده‌ای بودم که بال و پرم شکسته بود و تو پیدام کردی. </p><p>می‌دونی، من به مالکیت نسبت به آدم‌ها اعتقادی ندارم. می‌دونم که تو هرگز برای من نمی‌شی و نمی‌خوام هم مالک کسی بشم. ولی تاثیری که توی زندگی من گذاشتی از بسیاری از به اصطلاح "ازدواج‌ها" عمیق‌تر و قوی‌تر بود. پس دوام الزاما نشانه کیفیت نیست‌. خوندن چهارتا خط هم الزاما نشانه امنیت و والایش نیست. </p><p>"ص" قشنگم. دوستت دارم. مراقب خودت باش مو مشکی ریش‌دار من.</p><p>حدیث ملاحسینی </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://hadismh.blogix.ir/post/8/comment</comments>
		<dc:creator>حدیث ملاحسینی</dc:creator>
		<slash:comments>3</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>شما نظر بدید</title>
		<link>https://hadismh.blogix.ir/post/7</link>
		<guid isPermaLink="true">https://hadismh.blogix.ir/post/7</guid>
		<pubDate>Sat, 25 Apr 2026 04:07:36 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[کسی که اضطراب و افسردگی داره و تحت درمان دارویی هست می‌تونه وارد رابطه عاطفی باکیفیت بشه؟ و اصلا بهش توصیه می‌کنید که این کار رو بکنه؟
من تا الان شاید فقط یک بار تونستم. ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>کسی که اضطراب و افسردگی داره و تحت درمان دارویی هست می‌تونه وارد رابطه عاطفی باکیفیت بشه؟ و اصلا بهش توصیه می‌کنید که این کار رو بکنه؟</p><p>من تا الان شاید فقط یک بار تونستم. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://hadismh.blogix.ir/post/7/comment</comments>
		<dc:creator>حدیث ملاحسینی</dc:creator>
		<slash:comments>13</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>اعصاب ندارم، حوصله غُرغُر ندارید نخونید</title>
		<link>https://hadismh.blogix.ir/post/6</link>
		<guid isPermaLink="true">https://hadismh.blogix.ir/post/6</guid>
		<pubDate>Fri, 24 Apr 2026 01:15:18 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[همونطور که حجاب اجباری رو اول انقلاب کردن تو پاچمون، الان هم نت ملی و بله و روبیکا و ایتا رو قششششنگ دارن می‌کنن تو پاچمون. خیلی حرفه‌ای و تر و تمیز! اعتراض هم بکنیم به این مسخره‌بازی نت طبقاتی (حالا خواستن شیکش کنن اسمش رو گذاشتن اینترنت "پرو") انگ وطن‌فروش و خائن و عامل دشمن بهمون می‌خوره! واقعا ب...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>همونطور که حجاب اجباری رو اول انقلاب کردن تو پاچمون، الان هم نت ملی و بله و روبیکا و ایتا رو قششششنگ دارن می‌کنن تو پاچمون. خیلی حرفه‌ای و تر و تمیز! اعتراض هم بکنیم به این مسخره‌بازی نت طبقاتی (حالا خواستن شیکش کنن اسمش رو گذاشتن اینترنت "پرو") انگ وطن‌فروش و خائن و عامل دشمن بهمون می‌خوره! واقعا بیاید تمرین کنید، برای یک بار هم که شده دست از صفر و یکی دیدن بردارید! هرکس به چیزی منتقده الزاما دنبال آمریکا و اسرائیل نیست... دست بردارید از این نگاه که خیلی وقته نخ‌نما شده.</p><p>با این وضعیتی که درست کردن آدم احساس می‌کنه شهروند درجه دوم که هیچ، شهروند درجه صدمه. شهروندی که (اگر اسمش رو بشه گذاشت "شهروند") مردان عرصه سیاست عمدا نادیده‌ش می‌گیرن و فقط می‌خوان صداش رو خفه کنن.</p><p> بیایید برای اولین بار شهروندانتون رو آدم حساب کنید. اصلا شاید تجربه متفاوت و به مراتب بهتری در جامعه و کشور رقم خورد. خدا رو چه دیدید...</p><p>حدیث ملاحسینی </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://hadismh.blogix.ir/post/6/comment</comments>
		<dc:creator>حدیث ملاحسینی</dc:creator>
		<slash:comments>3</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>اثرات قرص‌های ضد افسردگی و اضطراب؟</title>
		<link>https://hadismh.blogix.ir/post/5</link>
		<guid isPermaLink="true">https://hadismh.blogix.ir/post/5</guid>
		<pubDate>Thu, 23 Apr 2026 16:33:57 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دو قلم جدید به قرص‌هام اضافه شده و دوتای قبلی که استفاده می‌کردم رو روان‌پزشک حذف کرد. 
ولبان و کلونازپام به قرصام اضافه شده. یک هفته‌س که دارم مصرف می‌کنم. بی‌اشتهایی شدیدی گرفتم. جوری که اصلا یادم می‌ره باید غذا بخورم. چند روز پیش هم تو طول روز خواب‌آلود بودم. الان نمی‌دونم این داستان اثرات قرص‌ها...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دو قلم جدید به قرص‌هام اضافه شده و دوتای قبلی که استفاده می‌کردم رو روان‌پزشک حذف کرد. </p><p>ولبان و کلونازپام به قرصام اضافه شده. یک هفته‌س که دارم مصرف می‌کنم. بی‌اشتهایی شدیدی گرفتم. جوری که اصلا یادم می‌ره باید غذا بخورم. چند روز پیش هم تو طول روز خواب‌آلود بودم. الان نمی‌دونم این داستان اثرات قرص‌هاست که خود به خود حل می‌شه یا یه مرض دیگه به جونم افتاده؟</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://hadismh.blogix.ir/post/5/comment</comments>
		<dc:creator>حدیث ملاحسینی</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>یک تماس دل‌انگیز</title>
		<link>https://hadismh.blogix.ir/post/4</link>
		<guid isPermaLink="true">https://hadismh.blogix.ir/post/4</guid>
		<pubDate>Thu, 23 Apr 2026 01:23:35 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دوستی پس از مدت‌ها تماس گرفت. بخاطر تمدید پاسپورت و عمل جراحی پدرش مجبور شده بود زمینی از استانبول بیاد تهران. حالا هم ظاهرا برای انجام شدن کارهای پاسپورتش ممکنه چند هفته‌ای معطل بشه، در حالی که همسرش اونجا مونده. می‌گفت موقع جنگ وقتی آدم از کشور دوره هر بمبی که زده می‌شه انگار توی سر خود آدم زده می...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دوستی پس از مدت‌ها تماس گرفت. بخاطر تمدید پاسپورت و عمل جراحی پدرش مجبور شده بود زمینی از استانبول بیاد تهران. حالا هم ظاهرا برای انجام شدن کارهای پاسپورتش ممکنه چند هفته‌ای معطل بشه، در حالی که همسرش اونجا مونده. می‌گفت موقع جنگ وقتی آدم از کشور دوره هر بمبی که زده می‌شه انگار توی سر خود آدم زده می‌شه. درست می‌گه. آدم وقتی با فاصله به فاجعه نگاه می‌کنه همه چیز به مراتب دهشتناک‌تره. </p><p>گذشته‌ها رو باهاش مرور کردم. این که حوالی سال‌های ۹۵ و ۹۶ بلوار کشاورز رو گز می‌کردم و می‌رفتم آتلیه شن سر کلاس‌های استاد روئین پاکباز. کلاسی که به واسطه همین دوست باهاش آشنا شدم.  اولین بار که توی پارک قیطریه دیدمش رو بهش یادآوری کردم. گفت تابحال شخصیتی مثل من ندیده بود که انقدر در دیدار اول ورجه وورجه کنه. تازه این رو هم بهش گفتم که روز چهارشنبه سوری بود و خیلی ترقه می‌زدن و من با وجود استرس و ترسی که از صدای انفجار دارم ورجه وورجه می‌کردم. حافظه‌م رو تحسین کرد؛ چون یادش نبود که چنین مناسبتی بود.</p><p>سراغ دوست دختر قدیمیِ بی‌تابش که خیلی از دستش حرص می‌خورد رو گرفتم. یه خبرایی ازش داشت. اما خیلی کم و مختصر. ظاهرا کماکان به آرام قرار نرسیده بود. </p><p>تماس دل‌انگیزی بود... یادم اومد که روزایی وجود داشت که به تیرگی روزهای امروز نبود. روزهایی که الان وقتی بهشون فکر می‌کنیم می‌گیم روزهای پادشاهیمون بود.</p><p>بهم گفت که واقعا نمی‌دونه در رابطه با آینده کشور چی می‌خواد. گفت اگر هزینه عوض شدن حکومت انقدر زیاد و سرسام‌آوره پس ترجیح می‌ده چنین اتفاقی نیفته. نقطه‌ای که هرگز فکر نمی‌کرد بهش برسه.</p><p>تماس دل‌انگیزی بود... چون هر دو سر این مسئله هنوز توافق داشتیم که ازدواج در دنیای مدرن دیگه ضرورت و کارکرد خودش رو از دست داده. هرچند که خودش آخر ازدواج کرد و من هنوز (فعلا) پای حرفم هستم. </p><p>یادم اومد که این دوست هم از آن دوستانی بود که انقد براش ناز کردم که آخر زن گرفت و رفت پی زندگیش.</p><p>حدیث ملاحسینی </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://hadismh.blogix.ir/post/4/comment</comments>
		<dc:creator>حدیث ملاحسینی</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>در مذمت &quot;اقتدار&quot;</title>
		<link>https://hadismh.blogix.ir/post/3</link>
		<guid isPermaLink="true">https://hadismh.blogix.ir/post/3</guid>
		<pubDate>Wed, 22 Apr 2026 00:11:57 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ای کاش همه کشورها به یکسان فاقد "اقتدار" بودند. 
ای کاش سرزمین‌های بی‌زبان در گروگان سیاستمداران نبودند تا برای سرزمین‌های دیگر تهدید و خطر به حساب بیان.
ای کاش همه حکومت‌ها به این واقعیت پی می‌بردند که می‌توانند بد و نامطلوب باشند.
حدیث ملاحسینی ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>ای کاش همه کشورها به یکسان فاقد "اقتدار" بودند. </p><p>ای کاش سرزمین‌های بی‌زبان در گروگان سیاستمداران نبودند تا برای سرزمین‌های دیگر تهدید و خطر به حساب بیان.</p><p>ای کاش همه حکومت‌ها به این واقعیت پی می‌بردند که می‌توانند بد و نامطلوب باشند.</p><p>حدیث ملاحسینی </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://hadismh.blogix.ir/post/3/comment</comments>
		<dc:creator>حدیث ملاحسینی</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>وضع لج درار اینترنت</title>
		<link>https://hadismh.blogix.ir/post/2</link>
		<guid isPermaLink="true">https://hadismh.blogix.ir/post/2</guid>
		<pubDate>Tue, 21 Apr 2026 14:02:43 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[اوضاع داره خسته کننده می‌شه. عده‌ای با خط سفید که با رانت بهش رسیدن دارن توی شبکه‌هایی که زمین "دشمن" هست جولان می‌دن بعد اینترنت رو به روی ما بستن. نمی‌دونم تا کی این وضع تبعیض‌آمیز و مسخره قراره که ادامه داشته باشه. 
عده‌ای در این مملکت در اظهار نظر آزادن و عده‌ای دیگر نه. البته بستگی داره نظری که...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>اوضاع داره خسته کننده می‌شه. عده‌ای با خط سفید که با رانت بهش رسیدن دارن توی شبکه‌هایی که زمین "دشمن" هست جولان می‌دن بعد اینترنت رو به روی ما بستن. نمی‌دونم تا کی این وضع تبعیض‌آمیز و مسخره قراره که ادامه داشته باشه. </p><p>عده‌ای در این مملکت در اظهار نظر آزادن و عده‌ای دیگر نه. البته بستگی داره نظری که اظهار می‌شه مطابق میل چه کسانی هست.</p><p>این تراژدی داره کم‌کم تبدیل به یه کمدی لج‌درار و کش‌دار می‌شه.</p><p>حدیث ملاحسینی </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://hadismh.blogix.ir/post/2/comment</comments>
		<dc:creator>حدیث ملاحسینی</dc:creator>
		<slash:comments>15</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>ترامپ درون</title>
		<link>https://hadismh.blogix.ir/post/1</link>
		<guid isPermaLink="true">https://hadismh.blogix.ir/post/1</guid>
		<pubDate>Mon, 20 Apr 2026 22:12:44 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[احساس می‌کنم در رابطه با مسائل و روابط عاطفی یک ترامپ درون دارم. درباره این که این فرد رو می‌خوام یا نه یا اصلا پارتنر می‌خوام یا نه لحظه‌ای تصمیمم عوض می‌شه. مدام مرددم. تردید در بند بند وجودم رخنه کرده. به گمانم باید با واقعیت خودم کنار بیام. چون گویا چاره‌ای نیست.
حدیث ملاحسینی 
پ.ن: اولین پست بل...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>احساس می‌کنم در رابطه با مسائل و روابط عاطفی یک ترامپ درون دارم. درباره این که این فرد رو می‌خوام یا نه یا اصلا پارتنر می‌خوام یا نه لحظه‌ای تصمیمم عوض می‌شه. مدام مرددم. تردید در بند بند وجودم رخنه کرده. به گمانم باید با واقعیت خودم کنار بیام. چون گویا چاره‌ای نیست.</p><p>حدیث ملاحسینی </p><p>پ.ن: اولین پست بلاگیکس پس از ۴ سال در بیان بودن.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://hadismh.blogix.ir/post/1/comment</comments>
		<dc:creator>حدیث ملاحسینی</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		<category>رابطه عاطفی</category>
		<category>ترامپ</category>
		<category>تردید</category>
	</item>
</channel>
</rss>