گزارش رو یک ساعتیه که نهایی کردم و فرستادم. روی تختم که چسبیده به پنجره اتاق خوابیدم و در پنجره رو باز کردم. سرمای شب اردیبهشتی رو روی بازوی راستم احساس میکنم. چسبهایی که اواسط جنگ چهل روزه زدیم هنوز روی شیشههاست.
صدای حرکت ماشینها از دوردستها میاد. گاهی هم ماشینهایی تک و توک از توی خیابونمون رد میشن. همیشه وقتی این صدای ماشینها رو در نیمه شب میشنوم شروع میکنم به فکر کردن به این که الان کجا دارن میرن و مقصدشون کجاست؟ حالشون خوبه؟ یا توی یه شرایط اضطراری گیر افتادن؟
صدای یه آقایی سکوت خیابونمون رو شکست. صداش خیلی بلند نبود. انگاری داشت با موبایل صحبت میکرد. یهو از زیر پنجرهم صدای ریختن آب اومد... مداوم... انگار که داشت ادرار میکرد. حالا اگر هم نخوام بدبین باشم شاید داشت شیشه آبش رو توی جوب خالی میکرد. بوی سیگارش هم تا توی اتاقم اومد. دیگه صداش نمیاد. انگار توی سرمای ملایم و تاریکی و نور کم خیابون محو شد.
میخوابم تا ببینم فردا چه اتفاقی میفته.
حدیث ملاحسینی