ماکان نصیری عزیزم هنوز اثری ازش نیست. دائم تصور میکنم که این بچه چطور از بین رفته😔
#میناب
ماکان نصیری عزیزم هنوز اثری ازش نیست. دائم تصور میکنم که این بچه چطور از بین رفته😔
#میناب
روز خوبی نبود برام و حال و احوالم خیلی نوسان داشت. همین. دوستون دارم دوستان مجازیم...
وقتی جلوی یه شخص یا خانواده مذهبی بر خلاف باور و اعتقادت مجبور میشی که روسری سرت کنی؛ این خودش نشون دهنده اینه که اون اشخاص محترم مذهبی خودشون دلشون میخواد شاهد نفاق باشن و دروغ بشنون. مگر نه این که در همه ادیان دروغ و نفاق گناهی زشت انگاشته شده؟ پس این چه تناقضیه؟ چرا اون دوستان مذهبی حاضر نیستن با این واقعیت مسلم کنار بیان که عدهای با اونها همعقیده نیستند و افکار و سبک زندگی متفاوتی دارن؟؟؟؟؟
جوری رفتار نکنید که آدم مجبور شه این حکم رو صادر کنه که جامعه اسلامی اساسا منافق پرور و دروغگو پروره!
نه میخوام بجنگم و نه میخوام "مقاومت" کنم؛ میخوام زندگی کنم. میخوام اون روزی رو ببینم که با هیچ کشوری در منطقه و دنیا نمیجنگیم و داریم زندگی عادیمون رو میکنیم. دنبال هیچ آرمانی هم نیستیم و فقط به کشور خودمون فکر میکنیم.
اونایی که دنبال جنگ و بدبختی و خون و خونریزی هستن هم الان از زیر کولر بلند شن برن جنوب و خودشون رو سپر کنن. بجای این که یک مشت سرباز بیگناه کشته بشن...
در نظربازی ما بیخبران حیرانند/ من چنینم که نمودم دیگر ایشان دانند ❣️
حضرت حافظ
سریال میوه ممنوعه رو یادتونه که ماه رمضان سال ۱۳۸۶ نشون میداد؟
در زمانه خودش خیلی تابوشکن بود و شایدم هنوز هست. میگن براساس داستان معروف شیخ صنعان درست شده بوده. شیخی عارف مسلک که عاشق دختر ترسا میشه...
من اعتراف میکنم که این نوع عشق برای من عمیقا جذابه و ته دلم یه احساس رضایت خیلی زیاد میکنم از دیدن و شنیدن این نوع عشقهای ممنوعه. آهنگ تیتراژ پایانیش با صدای احسان خواجه امیری روی تک تک سلولهای بدنم میشینه؛ مخصوصا اونجا که میگه: "هفتاد سال عبادت، یک شب به باد میره...".
حقیقتا دلباخته این یک شب به باد رفتنها هستم... زنده باد هرچیز ممنوعه که شور و زندگانی رو به این زندگی یکنواخت ارزانی میکنه.
دو ماه مونده بود به این که ۷ سالم بشه. رفته بودیم شمال. با خانواده دوتا خالهم و دائیم. آفتاب کل شهرک رو به قدری گرم و روشن کرده بود که فقط یه آب تنی میتونست اون تب و شور کودکانه من رو که گرما چند برابرش کرده بود رو بخوابونه. با مایو بنفش رنگم که روش طرح ماهیهای رنگارنگ داشت وسط ویلا جولان میدادم و منتظر بودم که دسته جمعی بریم دریا. شوهر خالهم اما حالش گرفته بود. انگار وسط اون همه گرما و روشنایی یک ابر سیاهی بالا سرش بود که یک سره داشت میبارید. بحث میکرد. معترض بود. نسبت به چیزی که اون زمان احساس میکردم از من دوره؛ در عوض دریا و ماسههای داغ ساحل خیلی بهم نزدیک بودن.
کلا جو بین بزرگترها سنگین بود. اما من انقدر در سودای شناور شدن وسط دریا بودم که این سنگینی رو نمیخواستم حس کنم. سیاست رو از خودم دور میدیدم. سرکوب، سانسور و زورگویی رو هنوز درک نکرده بودم. بین بحثهای سیاسی بزرگترها فقط فهمیدم که اتفاقی افتاده که نباید میفتاده. رفتاری با مردم شده که نباید میشده. در عوالم نزدیک به هفت سالگی داشتم میفهمیدم که عدهای زورشون از ما بیشتره که هرطور بخوان با ما رفتار میکنن...
سوار ماشین شدیم و رفتیم دریا. ماسههای داغ کف پام رو میسوزوندن. دویدم تا سریعتر برسم به دریا و خنکی آب. دیگه به هیچ چیز فکر نکردم... فقط سوزش کف پا و بعد خنکی آب شور دریا رو فقط حس کردم.
۱۸ تیر ۱۴۰۵
کاش میتونستم این اخلاق دقیقه ۹۰ بودن رو کنار بذارم... ظاهرا جزو محالاته.
هرکس میخواد بختش باز شه و ازدواج کنه میتونه به من ابراز علاقه کنه و قصد شروع یک رابطه جدی و طولانی مدت رو داشته باشه. من هم میگم نه. شک نکنید که کمی بعد بختتون باز خواهد شد و رخت دامادی خواهید پوشید.
هرکسی رو من رد کردم بعدش داماد شده.
میتونید شانستون رو امتحان کنید!
من از آدمهای سنتی و کهنهپرست خوشم نمیاد. دائم باید مراقب باشی که مبادا چیزی بپوشی، چیزی بگی یا رفتاری بکنی که به تریج قباشون بر بخوره.