از سال ۱۴۰۱، در روزهای منتهی به پاییز، نام «مهسا» زیباترین نام دخترانه شد...
و «ژینا» به همه ما زندگی بخشید.
از سال ۱۴۰۱، در روزهای منتهی به پاییز، نام «مهسا» زیباترین نام دخترانه شد...
و «ژینا» به همه ما زندگی بخشید.
با یک کارفرمای جدی و منضبط دارم کار میکنم. ازش ترسیدم کمی... برای همین تحویل کار رو هی امروز و فردا میکردم. اما بلاخره بر ترسم غلبه کردم. تا ببینیم چی میشه...
فردین و آرتین دو پسر اهل کردستان هستند که یک زمانی کولبر بودند و الان صاحب فروشگاه و کسبوکار خودشون شدند. همه اینها هم با تکیه بر اراده شخصی خودشون به دست اومده و نه حمایت دولت و حاکمیت.
کسانی مثل فردین و آرتین قطعا میتونن الهامبخش باشن. اما حل مسئله کولبران به عهده دولت و حاکمیت هست که خب... بگذریم.
گزارش من رو درباره این دو جوان میتونید توی لینک زیر بخونین:
مردان قهوهخانه با حرکت ظریف لب و بینی دود نسبتا غلیظ قلیان را از دهانشان بیرون میدهند. بعد از چند ثانیه آن دود در هوا محو میشود. درست مثل مرزبندیهای جنسیتی که برای لحظاتی در نظرم محکم و متراکم میآیند، اما درنهایت با یک حرکت نرم و آرام، رقیق و نامرئی میشوند.
مردان قهوهخانه کمتر صحبت میکنند. مشخص نیست که این دودها را از سر دلخوشی میبلعند و بیرون میدهند یا از سر پریشانی. سرشان پایین است و دوتا دوتا مشغول بازی تختهنرد هستند. صدای افتادن تاسها روی چوب و قُلقُل قلیان صداهای پرتکرار این فضا هستند. امروز متوجه شدم که بوی دود قلیان کمتر از بوی دود سیگار روی لباسها و موهایم مینشیند. موهایم هنوز بوی شامپوی حمام بعد از ظهرم را میدهد و از این جهت خیالم راحت شد که دچار پدیده "قلیان/ سیگار نکشیده و بدن بو گرفته" نشدم.
از این بابت تکلیفم با خودم مشخص است که هیچوقت دوست نداشتم در کالبد یک مرد زندگی کنم. اما همیشه تمایل داشتم که در مکانهایی که بخاطر یک قانون نانوشته و یا بیش از حد "زمخت" بودن زنان را درش راه نمیدادند سرک بکشم. قهوهخانه یکی از همین جاها بود. بارها در ذهنم تجسم کرده بودم که به یک قهوهخانه حوالی راه آهن تهران رفتهام و درحالی که تعدادی مرد هیکلی و سبیل کلفت بیهیچ قضاوتی مرا نگاه میکنند، شروع به خندید میکنم و چند عکس سلفی میگیرم. امروز تنها زن حاضر در قهوهخانه بودم. اما تکتک لحظات درست مثل پُک زدنهای پی در پی و بیامان مرد پشت صندوق، باطمانینه و بیاعتنا سپری شد. شقالقمری رخ نداده بود. احساس غریبی هم نمیکردم. انگار زنانگیام با دود تکتک قلیانها درهم آمیخت و به آسمان رفت. بی آن که اختیاری روی این موضوع داشته باشم.
همکلاسیام مرا بابت توئیتی که درباره استقلال ایران از وجود حاکمانش زده بودم تحسین کرد. اما همکلاسی دیگرم با هشدارها و اخطارهایش کمی مرا به فکر برد.
هر سه بر این واقعیت اتفاق نظر داشتیم که هر کداممان به یک نوعی از وضع موجود سیلی خوردهایم. این نقطه اشتراک سیلیخوردگی سهتایی کمی از دردهایی که در تنهایی میکشیدیم کم میکرد.
هوا تاریک شد، اما مردان قهوهخانه کماکان تمایل نداشتند که تمرکزشان را از روی بازی تختهنرد بردارند. کسی چه میداند؟ شاید آنها هم سیلی خورده بودند و برای لحظاتی تلاش میکردند که با انداختن تاسها و جابجایی مهرهها و پُک زدنهای پشت سرهم به قلیان، درد سیلی را اندکی کم کنند.
حدیث ملاحسینی
روزگار سختی رو پشت سر گذاشتیم و هنوزم داریم پشت سر میذاریم... ولی وقتی موهای رنگ کرده، لباسهای ست شده، خرید لباس و لوازم خونه، موتورسواری زنان و هر چیزی که به ادامه زندگی مربوط میشه رو میبینم، احساس میکنم که میشه ادامه داد. دم خودمون گرم... که با وجود گرونی و بدبختیهای سیاسی و جنگ و... هنوز زندگی و زیستن رو گرامی میداریم. هنوز برای رنگها ارزش قائلیم. خودمون رو خیلی دوست دارم.
خواب دیدم توی رابطه عاطفی با عراقچی هستم. بهش زنگ میزدم، پیام میدادم و میدیدمش. بین خواب و بیداری بودم که دستم رو بردم سمت گوشی و واقعا انتظار داشتم که پیامش رو ببینم روی صفحه.
حس این رابطه عاطفی در خواب خیلی به بیداری نزدیک بود.
توی توییتر نوشتم، اینجا هم مینویسم:
بعد از دیدن مصاحبه جواد موگویی با عباس عراقچی چهار چیز برام مسلم شد:
۱- عراقچی دیپلمات خیلی خوبیه
۲- عراقچی کاریزماتیک و شجاعه
۳- نگهداشتن میهن در شرایط جنگی کاری بس دشواره
۴- آقای محمدرضا پهلوی خیلی بیعرضه تشریف داشتند.
از بیرون اومدم و حدود ساعت ۱۰ شب خوابم برد. هم گریه کرده بودم و هم عشقورزی کرده بودم. خسته بودم... این حجم از خستگی نمیدونم از کجا اومده بود.
الان بیدارم و دوباره احساس گیر افتادگی دارم؛ توی ذهنم. فردا هم یک قرار کاری دارم و صبح باید بیدار شم...
برای مسافرت اومدیم به شهر پدری و اجدادیم. شهری که توی دوره شاه کسی بدون حجاب بیرون نمیرفت. الان هممون با پوشش اختیاری توی شهر میچرخیم. خانم فروشنده مغازه گفت چقدر شهر قشنگ شده... واقعا کیف میکنم نگاه میکنم به شهر.
چقدر خوبه که زیبایی هست و او هم لذت از زیبایی رو ابراز کرد...
بله، من اعدام رو یک حکم ضدبشری و بدوی میدونم و مایه آبروریزی و سرافکندگی کشورم.