آمَد و شُد

فروغِ جان

فروغ فرخزاد رو دوست دارم. مثل هر شخصیت تاثیرگذاری که در جوانی از دنیا رفت برای من تبدیل شد به یک اسطوره‌ای که در عین جذابیت به یک نوعی مرموزه.

خاطرم هست که توی نوجوانی کتاب شعرش که روی قفسه کتاب‌های پدرم بود رو برداشتم. مقدمه کتاب رو خوندم و وقتی به این تیکه رسیدم قلبا افسوس خوردم و پیش خودم گفتم آخر چی می‌شد اگر چند سالی بیشتر عمر می‌کرد: "دفتر زندگی فروغ مهربان در سن ۳۲ سالگی در اثر یک حادثه تصادف دلخراش بسته شد... ولی فروغ با مرگش تولدی دیگر را آغاز کرد".

فروغ فرخزاد رو دوست دارم. چون زنی بی‌پروا و عصیان‌گر بود که تن به مناسبات مردسالارانه جامعه ایران نداد. چون آزادانه با مردان مورد علاقه‌اش ارتباط برقرار می‌کرد و از شهوانی‌ترین و تنانه‌ترین احساساتش خیلی بی‌پرده و بی‌تعارف حرف می‌زد.

فروغ به ما نشون داد که شایستگی و برازندگی آدم‌ها به تعداد روابط جنسی و عاطفی‌ای که داشتن بستگی نداره. بلکه این ترازو، ترازوی زنگ زده نظام مردسالاریه. و فروغ به خوبی این ترازو رو شکست و از کار انداخت. 

خیلی احمقانه‌س که برخی با حرفای پامنقلی می‌گن وااااای فروغ با مرد متاهل رابطه داشته. نگاهی سطحی و پیش پا افتاده... اون‌ها عمق و معنای اون رابطه رو نفهمیدن... نفهمیدن که عشق با ازدواج فرق داره و چه همنشینی‌های کوتاه و بلندی بودند که به اندازه صدها ازدواج پوچ می‌ارزیدند. آره، فروغ رو باید با عینک دیگری دید. همونطور که خودش با عینک متفاوتی به جهان نگاه می‌کرد.

حدیث ملاحسینی