آمَد و شُد

جالب نیست واقعا

این که در آستانه ۳۴ سالگی مادرت هنوز نگران این باشه که کجا می‌ری و چرا فلان جا رفتی بدون گفتن به من واقعا جالب نیست‌. 

رفته بودم دکتر طب سنتی. مادرم ناراحت بود که چرا تنها رفتی و به ما نگفتی. من احمق شارژ گوشیم تموم شده بود. اگه تموم نشده بود ناچار نبودم بگم تا اونجا بیاد دنبالم. یه جوری با منشی اونجا برخورد کرد که زنه جا خورد... نه داد و بیداد، نه بی‌ادبی. فقط لحن محکمی که از یه آدم کنترل‌گر فقط برمیاد. 

گفت اگر حالت بد شه اینجا باید جوابگو باشن. منشی هم گفت بادکش تاحالا حال کسی رو خراب نکرده. 

می‌خواستم ۱۰ دقیقه دیگه با دکترها حرف بزنم که منشی گفت اگر مشکلی هست بعدا صحبت می‌کنیم که منم رفتم. 

شما قضاوت کنید. من حق ندارم احساس صغیر بودن و احمق بودن و خر بودن بهم دست بده؟؟؟؟؟؟