دو ماه مونده بود به این که ۷ سالم بشه. رفته بودیم شمال. با خانواده دوتا خالهم و دائیم. آفتاب کل شهرک رو به قدری گرم و روشن کرده بود که فقط یه آب تنی میتونست اون تب و شور کودکانه من رو که گرما چند برابرش کرده بود رو بخوابونه. با مایو بنفش رنگم که روش طرح ماهیهای رنگارنگ داشت وسط ویلا جولان میدادم و منتظر بودم که دسته جمعی بریم دریا. شوهر خالهم اما حالش گرفته بود. انگار وسط اون همه گرما و روشنایی یک ابر سیاهی بالا سرش بود که یک سره داشت میبارید. بحث میکرد. معترض بود. نسبت به چیزی که اون زمان احساس میکردم از من دوره؛ در عوض دریا و ماسههای داغ ساحل خیلی بهم نزدیک بودن.
کلا جو بین بزرگترها سنگین بود. اما من انقدر در سودای شناور شدن وسط دریا بودم که این سنگینی رو نمیخواستم حس کنم. سیاست رو از خودم دور میدیدم. سرکوب، سانسور و زورگویی رو هنوز درک نکرده بودم. بین بحثهای سیاسی بزرگترها فقط فهمیدم که اتفاقی افتاده که نباید میفتاده. رفتاری با مردم شده که نباید میشده. در عوالم نزدیک به هفت سالگی داشتم میفهمیدم که عدهای زورشون از ما بیشتره که هرطور بخوان با ما رفتار میکنن...
سوار ماشین شدیم و رفتیم دریا. ماسههای داغ کف پام رو میسوزوندن. دویدم تا سریعتر برسم به دریا و خنکی آب. دیگه به هیچ چیز فکر نکردم... فقط سوزش کف پا و بعد خنکی آب شور دریا رو فقط حس کردم.
۱۸ تیر ۱۴۰۵