آمَد و شُد

اعصاب ندارم، حوصله غُرغُر ندارید نخونید

همونطور که حجاب اجباری رو اول انقلاب کردن تو پاچمون، الان هم نت ملی و بله و روبیکا و ایتا رو قششششنگ دارن می‌کنن تو پاچمون. خیلی حرفه‌ای و تر و تمیز! اعتراض هم بکنیم به این مسخره‌بازی نت طبقاتی (حالا خواستن شیکش کنن اسمش رو گذاشتن اینترنت "پرو") انگ وطن‌فروش و خائن و عامل دشمن بهمون می‌خوره! واقعا بیاید تمرین کنید، برای یک بار هم که شده دست از صفر و یکی دیدن بردارید! هرکس به چیزی منتقده الزاما دنبال آمریکا و اسرائیل نیست... دست بردارید از این نگاه که خیلی وقته نخ‌نما شده.

با این وضعیتی که درست کردن آدم احساس می‌کنه شهروند درجه دوم که هیچ، شهروند درجه صدمه. شهروندی که (اگر اسمش رو بشه گذاشت "شهروند") مردان عرصه سیاست عمدا نادیده‌ش می‌گیرن و فقط می‌خوان صداش رو خفه کنن.

 بیایید برای اولین بار شهروندانتون رو آدم حساب کنید. اصلا شاید تجربه متفاوت و به مراتب بهتری در جامعه و کشور رقم خورد. خدا رو چه دیدید...

حدیث ملاحسینی 

 

اثرات قرص‌های ضد افسردگی و اضطراب؟

دو قلم جدید به قرص‌هام اضافه شده و دوتای قبلی که استفاده می‌کردم رو روان‌پزشک حذف کرد. 

ولبان و کلونازپام به قرصام اضافه شده. یک هفته‌س که دارم مصرف می‌کنم. بی‌اشتهایی شدیدی گرفتم. جوری که اصلا یادم می‌ره باید غذا بخورم. چند روز پیش هم تو طول روز خواب‌آلود بودم. الان نمی‌دونم این داستان اثرات قرص‌هاست که خود به خود حل می‌شه یا یه مرض دیگه به جونم افتاده؟

یک تماس دل‌انگیز

دوستی پس از مدت‌ها تماس گرفت. بخاطر تمدید پاسپورت و عمل جراحی پدرش مجبور شده بود زمینی از استانبول بیاد تهران. حالا هم ظاهرا برای انجام شدن کارهای پاسپورتش ممکنه چند هفته‌ای معطل بشه، در حالی که همسرش اونجا مونده. می‌گفت موقع جنگ وقتی آدم از کشور دوره هر بمبی که زده می‌شه انگار توی سر خود آدم زده می‌شه. درست می‌گه. آدم وقتی با فاصله به فاجعه نگاه می‌کنه همه چیز به مراتب دهشتناک‌تره. 

گذشته‌ها رو باهاش مرور کردم. این که حوالی سال‌های ۹۵ و ۹۶ بلوار کشاورز رو گز می‌کردم و می‌رفتم آتلیه شن سر کلاس‌های استاد روئین پاکباز. کلاسی که به واسطه همین دوست باهاش آشنا شدم.  اولین بار که توی پارک قیطریه دیدمش رو بهش یادآوری کردم. گفت تابحال شخصیتی مثل من ندیده بود که انقدر در دیدار اول ورجه وورجه کنه. تازه این رو هم بهش گفتم که روز چهارشنبه سوری بود و خیلی ترقه می‌زدن و من با وجود استرس و ترسی که از صدای انفجار دارم ورجه وورجه می‌کردم. حافظه‌م رو تحسین کرد؛ چون یادش نبود که چنین مناسبتی بود.

سراغ دوست دختر قدیمیِ بی‌تابش که خیلی از دستش حرص می‌خورد رو گرفتم. یه خبرایی ازش داشت. اما خیلی کم و مختصر. ظاهرا کماکان به آرام قرار نرسیده بود. 

تماس دل‌انگیزی بود... یادم اومد که روزایی وجود داشت که به تیرگی روزهای امروز نبود. روزهایی که الان وقتی بهشون فکر می‌کنیم می‌گیم روزهای پادشاهیمون بود.

بهم گفت که واقعا نمی‌دونه در رابطه با آینده کشور چی می‌خواد. گفت اگر هزینه عوض شدن حکومت انقدر زیاد و سرسام‌آوره پس ترجیح می‌ده چنین اتفاقی نیفته. نقطه‌ای که هرگز فکر نمی‌کرد بهش برسه.

تماس دل‌انگیزی بود... چون هر دو سر این مسئله هنوز توافق داشتیم که ازدواج در دنیای مدرن دیگه ضرورت و کارکرد خودش رو از دست داده. هرچند که خودش آخر ازدواج کرد و من هنوز (فعلا) پای حرفم هستم. 

یادم اومد که این دوست هم از آن دوستانی بود که انقد براش ناز کردم که آخر زن گرفت و رفت پی زندگیش.

حدیث ملاحسینی 

 

در مذمت "اقتدار"

ای کاش همه کشورها به یکسان فاقد "اقتدار" بودند. 

ای کاش سرزمین‌های بی‌زبان در گروگان سیاستمداران نبودند تا برای سرزمین‌های دیگر تهدید و خطر به حساب بیان.

ای کاش همه حکومت‌ها به این واقعیت پی می‌بردند که می‌توانند بد و نامطلوب باشند.

حدیث ملاحسینی 

وضع لج درار اینترنت

اوضاع داره خسته کننده می‌شه. عده‌ای با خط سفید که با رانت بهش رسیدن دارن توی شبکه‌هایی که زمین "دشمن" هست جولان می‌دن بعد اینترنت رو به روی ما بستن. نمی‌دونم تا کی این وضع تبعیض‌آمیز و مسخره قراره که ادامه داشته باشه. 

عده‌ای در این مملکت در اظهار نظر آزادن و عده‌ای دیگر نه. البته بستگی داره نظری که اظهار می‌شه مطابق میل چه کسانی هست.

این تراژدی داره کم‌کم تبدیل به یه کمدی لج‌درار و کش‌دار می‌شه.

حدیث ملاحسینی 

 

ترامپ درون

احساس می‌کنم در رابطه با مسائل و روابط عاطفی یک ترامپ درون دارم. درباره این که این فرد رو می‌خوام یا نه یا اصلا پارتنر می‌خوام یا نه لحظه‌ای تصمیمم عوض می‌شه. مدام مرددم. تردید در بند بند وجودم رخنه کرده. به گمانم باید با واقعیت خودم کنار بیام. چون گویا چاره‌ای نیست.

حدیث ملاحسینی 

پ.ن: اولین پست بلاگیکس پس از ۴ سال در بیان بودن.