آمَد و شُد

یک تماس دل‌انگیز

دوستی پس از مدت‌ها تماس گرفت. بخاطر تمدید پاسپورت و عمل جراحی پدرش مجبور شده بود زمینی از استانبول بیاد تهران. حالا هم ظاهرا برای انجام شدن کارهای پاسپورتش ممکنه چند هفته‌ای معطل بشه، در حالی که همسرش اونجا مونده. می‌گفت موقع جنگ وقتی آدم از کشور دوره هر بمبی که زده می‌شه انگار توی سر خود آدم زده می‌شه. درست می‌گه. آدم وقتی با فاصله به فاجعه نگاه می‌کنه همه چیز به مراتب دهشتناک‌تره. 

گذشته‌ها رو باهاش مرور کردم. این که حوالی سال‌های ۹۵ و ۹۶ بلوار کشاورز رو گز می‌کردم و می‌رفتم آتلیه شن سر کلاس‌های استاد روئین پاکباز. کلاسی که به واسطه همین دوست باهاش آشنا شدم.  اولین بار که توی پارک قیطریه دیدمش رو بهش یادآوری کردم. گفت تابحال شخصیتی مثل من ندیده بود که انقدر در دیدار اول ورجه وورجه کنه. تازه این رو هم بهش گفتم که روز چهارشنبه سوری بود و خیلی ترقه می‌زدن و من با وجود استرس و ترسی که از صدای انفجار دارم ورجه وورجه می‌کردم. حافظه‌م رو تحسین کرد؛ چون یادش نبود که چنین مناسبتی بود.

سراغ دوست دختر قدیمیِ بی‌تابش که خیلی از دستش حرص می‌خورد رو گرفتم. یه خبرایی ازش داشت. اما خیلی کم و مختصر. ظاهرا کماکان به آرام قرار نرسیده بود. 

تماس دل‌انگیزی بود... یادم اومد که روزایی وجود داشت که به تیرگی روزهای امروز نبود. روزهایی که الان وقتی بهشون فکر می‌کنیم می‌گیم روزهای پادشاهیمون بود.

بهم گفت که واقعا نمی‌دونه در رابطه با آینده کشور چی می‌خواد. گفت اگر هزینه عوض شدن حکومت انقدر زیاد و سرسام‌آوره پس ترجیح می‌ده چنین اتفاقی نیفته. نقطه‌ای که هرگز فکر نمی‌کرد بهش برسه.

تماس دل‌انگیزی بود... چون هر دو سر این مسئله هنوز توافق داشتیم که ازدواج در دنیای مدرن دیگه ضرورت و کارکرد خودش رو از دست داده. هرچند که خودش آخر ازدواج کرد و من هنوز (فعلا) پای حرفم هستم. 

یادم اومد که این دوست هم از آن دوستانی بود که انقد براش ناز کردم که آخر زن گرفت و رفت پی زندگیش.

حدیث ملاحسینی