دیشب خواب دیدم عاشق یک پسر یهودی شدم و بخاطرش رفتم اسرائیل. پسر رو نمیدیدم، فقط میدونستم که عاشقم و بخاطر اون الان اسرائیل هستم. توی اسرائیل دوتا نگرانی بزرگ داشتم؛ یکی نیروهای نظامی و اطلاعاتی خود اونجا و یکی هم نفوذیهای جمهوری اسلامی. سعی میکردم زیاد از خونهم بیرون نرم و توی بالکن نیام که شناسایی بشم.
یک شعر عاشقانه از یک شاعر یهودی توی کاغذ نوشته بودم برای تون پسر. اما از ترسم کاغذ رو مچاله کردم و انداختم توی سطلآشغال خیابون که همونجا دیدم یه آخوند رد شد و منو یه نگاهی کرد و رفت.
خانوادم، یعنی مادرم، خاله بزرگم و دختر خالم، خاله کوچیکم و دوتا دختراش اومدن اسرائیل دنبالم. رفتیم خرید توی یه مرکز خرید. نمیدونم چرا حس میکردم خطری اونها رو تهدید نمیکنه.
وقتی میخواستم برگردم ایران احتمال دستگیری و اتهام جاسوسی و حتی اعدام رو میدادم. نگران بودم که پاسپورتم اصلا توی اسرائیل مهر نخورده. پس اینا چطور بفهمن من از کجا اومدم؟ نکنه سوال پیچم کنن و لو برم؟ نکنه توی سیستم بیاد که اسرائیل بودم؟ پشت گیت فرودگاه ایران ایستادم. دوتا از نگهبانهای خانم چادری شروع کردن صحبت کردن. سعی کردم اعتمادشون رو جلب کنم. عمدا جوری لباس پوشیده بودم که جلب توجه نکنم. فکر کنم مانتو و روسری بلند. دوتا خانوما داشتن من رو رد میکردن که برم پی کارم که یهو از دهنم در رفت که یه تعداد رکعت نماز خوندم. تعداد رکعتی که گفتم مختص یهودیان بود (توی خوابم اینطوری بود). تا این رو گفتم یکی از خانمهای چادری پشت سرم یهو قیافهش رفت توی هم... اخم کرد و مشکوک شد بهم. داد زد که جلوی این خانم رو بگیرید و نذارید بره. این خانم یهودی شده و از اسرائیل اومده. بازداشتم کردن و بردن توی اتاقی که چند دختر دیگه هم نشسته بودن و با تعدادی تخت که شبیه تخت بیمارستانی بود. خاله کوچیکم با چشم گریون اومد من رو دید و رفت. نمیدونستم چه بلایی قراره سرم بیاد. اما من فقط و فقط بخاطر عشق این خطر بزرگ رو به جون خریده بودم. خوابم همینجا توی بازداشتگاه تمام شد.
ببخشید پرحرفی کردم.
حدیث ملاحسینی