از بیرون اومدم و حدود ساعت ۱۰ شب خوابم برد. هم گریه کرده بودم و هم عشقورزی کرده بودم. خسته بودم... این حجم از خستگی نمیدونم از کجا اومده بود.
الان بیدارم و دوباره احساس گیر افتادگی دارم؛ توی ذهنم. فردا هم یک قرار کاری دارم و صبح باید بیدار شم...
از بیرون اومدم و حدود ساعت ۱۰ شب خوابم برد. هم گریه کرده بودم و هم عشقورزی کرده بودم. خسته بودم... این حجم از خستگی نمیدونم از کجا اومده بود.
الان بیدارم و دوباره احساس گیر افتادگی دارم؛ توی ذهنم. فردا هم یک قرار کاری دارم و صبح باید بیدار شم...