از بچگی و نوجوانی مرگ اندیش بودم. روزنامههایی که پدر و مادرم میخریدن رو برخی گزارشهاش رو نگاه میکردم و بعدش مینشستم و آگهیهای تسلیت رو میخوندم. درگذشت پدر گرامی، مادر گرامی، پدربزرگ، مادربزرگ... اینها چندان باعث نمیشدن که به فکر فرو برم و خیلی روشون مکث نمیکردم. اما درگذشت دختر گرامی یا عکس یک دختر و زن جوانی که فوت کرده بود رو میدیدم تا دقایقی خیالاتم به جهانهای دیگهای پرواز میکرد. حدس میزدم که الان اون متوفی چه حسی داره؟ کجاست؟ چی میبینه؟ ذهنم به هیچ جایی نمیرسید. مطلقا. ولی وسوسه دائم فکر کردن در این باره رو داشتم. فکر که در نهایت به یک صفحه سفید یا بهتره بگم نامرئی میرسید که چیزی روش نقش نبسته و نمیتونه ببنده.
خودم رو جای جسم اون دختر میگذاشتم، چشمان بسته و احتمالا موهای پریشان و زیر خروارها خاک. جای روحش که سرگردان و حیرانه یا به آرامش رسیده.
آگهیهای ترحیم روزنامهها تخیل بیسرانجامم رو خیلی فعال میکردن و همچنین قدرت همذاتپنداریم رو. گاهی فکر میکنم چرا بیش از زندگان با مردگان همذاتپنداری میکردم؟ نمیدونم. هرچی بود یک کنجکاویای بود که ناچار میشدم برای لحظاتی تصور کنم که وجودم رو به این شکل نفی کنم که البته هرچه زور میزدم نمیشد.
راستی، جدی جدی بعد از مرگ چی میشه؟
حدیث ملاحسینی