آمَد و شُد

بار سنگین

چشمانم خشک شده. درد بین گردن و کمرم در رفت و آمده. چرا باید برای اثبات خودم انقد جون بکنم؟ اصلا کی گفته که باید خودم رو اثبات کنم؟ با درس؟ با کار و نوشتن؟ 

گاهی بار خیلی سنگین می‌شه و من دلم می‌خواست همون زنی بودم که شوهر پولدار داشت و دنبال چیز خاصی توی زندگیش نبود. 

مچ دستم هم درد می‌کنه. 

حدیث ملاحسینی 

مرگ اندیشی (۱)

از بچگی و نوجوانی مرگ اندیش بودم. روزنامه‌هایی که پدر و مادرم می‌خریدن رو برخی گزارش‌هاش رو نگاه می‌کردم و بعدش می‌نشستم و آگهی‌های تسلیت رو می‌خوندم. درگذشت پدر گرامی، مادر گرامی، پدربزرگ، مادربزرگ... این‌ها چندان باعث نمی‌شدن که به فکر فرو برم و خیلی روشون مکث نمی‌کردم. اما درگذشت دختر گرامی یا عکس یک دختر و زن جوانی که فوت کرده بود رو می‌دیدم تا دقایقی خیالاتم به جهان‌های دیگه‌ای پرواز می‌کرد. حدس می‌زدم که الان اون متوفی چه حسی داره؟ کجاست؟ چی می‌بینه؟ ذهنم به هیچ جایی نمی‌رسید. مطلقا. ولی وسوسه دائم فکر کردن در این باره رو داشتم. فکر که در نهایت به یک صفحه سفید یا بهتره بگم نامرئی می‌رسید که چیزی روش نقش نبسته و نمی‌تونه ببنده. 

خودم رو جای جسم اون دختر می‌گذاشتم، چشمان بسته و احتمالا موهای پریشان و زیر خروارها خاک. جای روحش که سرگردان و حیرانه یا به آرامش رسیده. 

آگهی‌های ترحیم روزنامه‌ها تخیل بی‌سرانجامم رو خیلی فعال می‌کردن و همچنین قدرت همذات‌پنداریم رو. گاهی فکر می‌کنم چرا بیش از زندگان با مردگان همذات‌پنداری می‌کردم؟ نمی‌دونم. هرچی بود یک کنجکاوی‌ای بود که ناچار می‌شدم برای لحظاتی تصور کنم که وجودم رو به این شکل نفی کنم که البته هرچه زور می‌زدم نمی‌شد. 

راستی، جدی جدی بعد از مرگ چی می‌شه؟

حدیث ملاحسینی 

کودکان، سیاست و جنگ

کودکی مفهوم ثابت و یک‌دستی نیست. کودکی در طول زمان دچار تغییر و تحول می‌شه. کودکان امروز ایرانی کودک دهه ۶۰ و ۷۰ نیست. خیلی از لغات و اصطلاحات سیاسی رو راحت به زبون میارن؛ جوری که باورت نمی‌شه این‌ها واقعا متوجه چنین چیزهایی در اطرافشون هستن.

سر جریان کوی دانشگاه سال ۱۳۷۸ من هفت سالم بود. با خونواده‌ مادریم رفته بودیم شمال. تنها چیزی که یادمه شوهر خالم با حالتی ناراحت و پرتنش داشت درباره سرکوب‌ها حرف می‌زد. من البته اون زمان نمی‌دونستم "سرکوب" چیه. فقط می‌شنیدم که می‌گفتن دارن بحث سیاسی می‌کنن و من "بحث سیاسی" رو یه چیز خیلی دور و مبهمی می‌دونستم. چیزی که به من ربطی نداره اما احتمالا حرص دراره! 

گزارش من در روزنامه هفت صبح درباره جنگ از نگاه کودکان امروز چاپ شد. دوست داشتید بخونید:

تحلیلگران کوچک جنگ و سیاست

حدیث ملاحسینی 

برخی آدم‌های سمی

بی‌خواب شدم و نیمه‌های شب با دوستی حرف می‌زدم و درد و دل می‌کردم. اون دسته از آدم‌هایی که از بدی روزگار می‌نالن خودشون یکی از عوامل بد شدن روزگار هستن و خودشون خبر ندارن.

به این نتیجه رسیدم که این ضرب‌المثل، اگر نگیم همه جا، ولی خیلی جاها مصداق داره: خدا خر رو شناخت که بهش شاخ نداد.

حوصله توضیح بیش از حد ندارم. تا همینجا درد و دلم کافیه. 

حدیث ملاحسینی 

نیمه شب

گزارش رو یک ساعتیه که نهایی کردم و فرستادم. روی تختم که چسبیده به پنجره اتاق خوابیدم و در پنجره رو باز کردم. سرمای شب اردیبهشتی رو روی بازوی راستم احساس می‌کنم. چسب‌هایی که اواسط جنگ چهل روزه زدیم هنوز روی شیشه‌هاست. 

صدای حرکت ماشین‌ها از دوردست‌ها میاد. گاهی هم ماشین‌هایی تک و توک از توی خیابونمون رد می‌شن. همیشه وقتی این صدای ماشین‌ها رو در نیمه شب می‌شنوم شروع می‌کنم به فکر کردن به این که الان کجا دارن می‌رن و مقصدشون کجاست؟ حالشون خوبه؟ یا توی یه شرایط اضطراری گیر افتادن؟

صدای یه آقایی سکوت خیابونمون رو شکست. صداش خیلی بلند نبود. انگاری داشت با موبایل صحبت می‌کرد. یهو از زیر پنجره‌م صدای ریختن آب اومد... مداوم... انگار که داشت ادرار می‌کرد. حالا اگر هم نخوام بدبین باشم شاید داشت شیشه آبش رو توی جوب خالی می‌کرد. بوی سیگارش هم تا توی اتاقم اومد. دیگه صداش نمیاد. انگار توی سرمای ملایم و تاریکی و نور کم خیابون محو شد. 

می‌خوابم تا ببینم فردا چه اتفاقی میفته‌.

حدیث ملاحسینی 

 

 

 

 

 

خستگی و اختلال خواب

امروز به شدت احساس خستگی و بی‌حالی می‌کردم. مثلا صبح زود می‌خواستم برم برای خودم کافه و صبحونه بخورم و از هوای اردیبهشتی لذت ببرم؛ اما تا ساعت ۱۲ نتونستم از جام بلند شم. 

نمی‌دونم اثرات اضطراب شدید این مدت جنگه یا قرص‌ خوابه، ولی جدیدا وقتی بین خواب بیداری قرار می‌گیرم به مدت یک دو ثانیه نمی‌دونم که خونه خودمون و روی تخت اتاقم خوابیدم یا احیانا جای دیگه هستم و در مسافرت به سر می‌برم.

واقعیت اینه که من به شدت از مارمولک می‌ترسم و برای همین وقتی خوابم بد می‌شه خواب مارمولک می‌بینم. این بار خواب دیدم که خیره به یک سقف نارنجی رنگ پلاستیکی هستم و سایه مارمولکی که داره روی سقف راه می‌ره رو می‌بینم. دراز کشیده بودم و محکوم بودم به این که این صحنه ناخوشایند رو ببینم. درحالی که تلاش می‌کردم با صدای بلند کسی رو صدا کنم و داد بزنم ولی نمی‌تونستم. نمی‌دونم این‌ها اسمش کابوسه یا چیز دیگه...

حدیث ملاحسینی 

بهانه‌های کوچک برای زیستن

کاش همیشه آتش‌بس باشه. از فروردین زیبا که اونقدر چیزی نفهمیدم. الان با تمام وجودم تمنای این رو دارم که از شکوفایی اردیبهشت نهایت استفاده رو بکنم. 

امروز موهام رو کوتاه کردم. پایینش خیلی گره و موخوره داشت. با این که ازش دل کنده بودم، ولی وقتی دسته موهای دو رنگ مشکی و مِشم رو در دست آرایشگر دیدم انگار یه بخشی از وجودم از من جدا شده بود. اما احساس سبکی می‌کنم و خُلقم رفته بالا.

با این که کلا از محیط آرایشگاه خوشم نمیاد و چندان با آرایشگران نمی‌جوشم، اما این بار خواستم بابت این حال خوبی که بهم دادن بغلشون کنم. ازت ممنونم خانم آرایشگر دم خونمون💙 گویا نمی‌شه انکار کرد که آرایشگران زنانه خوب بلدن حال و انرژی خوب بدن. به خودم می‌گم بیا یک بار هم که شده دست از روشنفکر بازیای عبوسانه بردارم و خودم رو بسپارم به همین روزمرگی‌ها...

حدیث ملاحسینی 

شدیم عنتر و منتر چه کسانی!

زندگی پر از تجربه‌های ناخوشایند و رنج‌آوره. من زندگی رو جدی و عمیق می‌بینم. اما یک جاهایی از شدت پوچی و خزعبل بودنش حقیقتا حیرون می‌شم.

حیرونم از این که یک دنیا، به خصوص کشور ما، شده عنتر و منتر دیوانه‌ای مثل ترامپ که معلوم نیست چی توی اون مغز معیوبش می‌گذره.

حیرونم از این که شدیم عنتر و منتر مسئولینی که بدیهی‌ترین حقوق شهروندی ما رو ازمون گرفتن و به روی مبارکشون نمیارن.

حیرونم از این که یک عمر شدیم عنتر و منتر سنت‌های سرکوب‌گر و زن‌ستیزی که یه عده بهش می‌بالن...

گویا سرنوشت ما به "عنتر و منتر" بودن گره خورده...

حدیث ملاحسینی 

تو اگه بیل زن بودی...

بسیاری از مشاوران، روان‌شناسان، کارشناسان و کلا افرادی که کارشون نسخه پیچیدن برای مردم هست، زندگی شخصی خودشون پر از کثافت و چاله چوله‌س. 

یه روان‌شناس می‌شناختم که ادعای همه چیز دانی می‌کرد و می‌گفت من توی حیطه انرژی هم خیلی حرف برای گفتن دارم. ۴۵ دقیقه مشاوره‌ش ۵ میلیون تومان بود چون می‌گفت هر کلمه من دُرّ و گوهره و هرجایی پیداش نمی‌کنی. 

همین آدم دل خوشی از زنش نداشت. یک گندِ دماغی بود که پیش خودت می‌گفتی صد رحمت به مومیایی. یک بار سر درد و دلش باز شد و گفت اوایل زندگیم بود و می‌خواستم با زنم برم بیرون و مسافرت اما اون همش می‌گفت حال ندارم و می‌گرفت می‌خوابید.

پسرش هم وقتی خواست ازدواج کنه، برای این که پدرش توی کارش دخالت نکنه، توی یه شهر تو جنوب ایران، به دور از خونواده، دست دختر مورد علاقه‌ش رو گرفت و رفت پی زندگیش. دخترش هم بالای ۴۰ سالشه و هنوز مجرده. مجردی عیب نیست. ولی این بنده خدا دوست داشت ازدواج کنه. اما با وجود این پدر هیچکس به عنوان داماد پذیرفته نمی‌شه. اینجاست که می‌گن تو اگه بیل زن بودی باغچه خودت رو بیل می‌زدی (البته این مثل ورژن بی‌ادبانه هم داره. ولی خب بیخیال).

یه بنده خدایی حرف خوبی می‌زد. می‌گفت هرکسی رو که به عنوان راهنما یا الگو می‌خواین انتخاب کنین ببینین توی زندگی شخصی خودش چقدر موفق بوده.

حدیث ملاحسینی